دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شدهاي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!
..................

-------------------------------------------------------------------------------


درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..

روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.
مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است

رفتنت

رفتنت

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

--------------------------------------------------------

عاشقي

عاشقي درد بي درمان دل است
عاشقي زجر تمام روزهاست
عاشقي را هر كسي نتوان كه ديد
مرد بايد تا بديدش عاشقي

------------------------------------------

شب

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصد دل آزاري من
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من

کاش نمي فهميدي

کاش نمي فهميدي هيچوقت که چه قد عاشقتم

کاشکي چشمات واسه يک روزم شده هواي چشمامو ميکرد

کاشکي از لحن قشنگ اون صدات

نميخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات

فقط و فقط به خاطر منه

آخ چه قد دلم ميخواست که عشقتو

واسه يک لحظه شده از توي چشمات بخونم

اما تو مخمل ناز اون چشات

همه چي پيدا ميشه جز عشق من

ديگه هيچوقت نميخوام بهم بگي

نفسات هنوز به خاطر منه

نفسم دروغ نگو من نفساتو ميشناسم

توي حرم نفسات

هر دليلي ميتونم پيدا کنم به جز خودم

نازنينم ميدونم دلت يه جاي ديگه گيره ولي راستشو بخواي

هيچکي جز من تورو اندازه جونش نميخواد

ميدونم ميدوني که تمام زندگيم شدي

اما اين يادت نره زندگيمو وقتي ميخوام

که منو بازي نده

اگه بازي بخورم

تورو با زندگيمو يه جا به آتيش ميکشم

نه بابا نترس عزيزم برو کارتو بکن

اگه بازي بخورم

تنها چيزي که به آتيش ميکشم خاطره هاي خوبته

آخه تو يه روزي زندگيم بودي

عزيزم دوست دارم حتي اگه تو قلب تو

ديگه جايي واسه من نباشه

آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم

نازينم هر چه هستي باش اما باش

-------------------------------------------------------------------- 
 

**بنام او که براي او هستيم و هستي را براي عشق و عشق را در نگاه پروراند و نگاه را آموخت چيزي جز عشق نبيند** مي گويند شيشه ها احساس ندارند !!! اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم دوستت دارم آرام گريست ....نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود و احساسم ميگويد که قلب تو همان قلب است

-------------------------------------------------------------------------

چشم هايم خسته است ذهنم پر تشويش قلبم پر درد گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند انتظاري تلخ نه انتظار شيرين است چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است انتظارم ديگر رو به پايان است با بودن تو ذهنم پر از آرامش قلبم مملو از عشق چشم هايم پر شور اما لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشويش چشم هايم خسته است

-------------------------------------------------------------

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد. گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريزو پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

غربت ديرينه

غربت ديرينه

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ
معني عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو
اين دل ديوانه را شيدا كنم
مي روم عاشق شوم همچون نسيم
غنچه هاي عشق را تا وا كنم

 

 

روي قلبم

تو به شفافي شبنم روي برگا
من مثل برگ زردي كه ميفته از درختا
تو مثل طراوت گلاي نرگس
روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا مي كنه
ياد حرفهاي قشنگت منو رها نمي كنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو مثل ستاره اي که توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثل طراوت گلاي پونه
چرا رفتي از تن اي ديوونه
تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي
پاک و ساده مثل رويا مثل خوابي
بگو يکبار، آره يکبار برميگردي
يا هنوزم بي تفاوت يخ زدي ، يخ زدي

 


زمستان

زمستان سرد از راه رسيد
پاهايم يخ بست
تو را خواستم
تو نبودي
-برف باريد
همه جا سفيد پوش شد
سرما به رگهايم زد
تو را خواستم
تو نبودي
-خون درون رگهايم منجمد شد
استخوانهايم داشت خرد ميشد
تو را خواستم
تو نبودي
-فرياد زدم
دستم را به آسمان پرتاب کردم
باران باريد
در ميان قطره هاي باران جستجو کردم
تو را خواستم
تو نبودي
-باران شدت گرفت
من ذره ذره در آب فرو ميرفتم
تو را خواستم
تو نبودي
تو نبودي
تو نبودي
...
..
.

امروز

امروز

 امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
 گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
 داني كه رسيدن هنر گام زمان است
 تو رهرو ديرينه ي سر منزل عشقي
 بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
 آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود
 دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
 باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
 بس تير كه در چله ي اين كهنه كمان است
 از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
 اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازي خونين
 بازيچه ي ايام دل آدميان است
 دل بر گذر قافله ي لاله و گل داشت
 اين دشت كه پامال سواران خزان است

---------------------------------------------

گلبرگ

اگر در گلبرگ دست هايت
از براي من مهرباني مي آوردي
بر انگشتان خواهشت
پيوسته مي باريدم
تا طراوت را در آنها
جاودان سازم

-------------------

من خدا را ديدم

من خدا را ديدم
شبي از شبها بود
ماه پيدا بود...
غصه ي روز گذشته
در دلم غوغا بود
يکنفر گفت مرا
که خدا دوست ندارد تو را!
که اگر داشت تو هم ميديدي
واي خدايا!تو چرا دوست نداري مرا؟!
گريه کردم و با آب دو چشم
يک وضو بستاندم
و نمازم خواندم
و سخن ها گفتم
و خدا ساکت بود
و تماشا مي کرد
"راست مي گفت خدايا
تو چرا دوست نداري مرا؟"
گريه کردم خوابم برد
و خدا را ديدم
که تماشا مي کرد
بار اول بود که من مي ديدم
و چه زيبا بود
چشم ها مي ديدند
اما کاش سخن مي گفتم
که مي گفتم:اين همه زيبايي
واي خدايا من چرا نابينا؟
هيچ نگفتم اما
او شنيد!!!!
خوابم از چشم ربود
باز چشم ها مي ديدند
يکسره تاريکي و غم بود و گناه
چشم ها مسخ...تباه
آن کسي کو گفت مرا
که خدا دوست ندارد تو را
من بديدم او را
دل اوپنهان بود
پشت چشمان سياهش
و فقط من ديدم
آنهمه تاريکي...آنهمه زشتي را...
معني چشم که او گفت همين بود؟!!
چشم يعني آنکه:پشت اوپنهان است همه ي تاريکي
روزگاري يادم هست
کودکي بيش نبودم
مادرم راپرسيدم
چشم يعني چه؟!
گفت:دخترم!چشم ها آينه اند
که بيابي دل را
و ببيني که چه زيباست !!!
دل اين آدم ها
ولي اما حالا
واي خدايا من نمي خواهم که ببينم
چشم هاي کورم را
از تو مي خواهم...از تو مي خواهم...
چه شبي بود آن شب
صبح که شد
چشم ها بگشودم
واي خدايا شکرت!!
من نمي ديدم آن همه زشتي را
حالا هر شبم مي گذرد
به خيال آن شب
من خدا را ديدم
چه تفاوت دارد که ببينم يا نبينم
دل آدم ها را.......

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره

 بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ...

 از كسي خجالت نمي كشه ...

مي باره و مي باره و ...

اينقدر مي باره تا آبي شه ...

 ‌آفتابي شه ...!!!

 کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره

آفتابي شي ...

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

-----------------------------------------------------

کم کمک وقت خداحافطي ما از راه رسيده

 هواي تازه ي تنها يي ها از راه رسيده

بغلم کن آخرين بار

وقت رفتن رسيده

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم  تنگ تو شد

غم تو  توشه ي راهمه

------------------------------------------------  

وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي

من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي

غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام

از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي

با من سخن بگو كه منم آشناي تو

-----------------------------------------------------

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

------------------------------------------------

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

 عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

معراج

معراج فنا
در کوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز

هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم
اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه

رفتيم و سرانجام به جايي نرسيدي

 

آرام و آهسته خواهم رفت به دورها جايي كه اثري ازام نباشد جايي كه نفس كشيدن را از ياد خواهم برد در كويري سوزان در انتهاي يك قرن درابتداي يك حس در اواسط سرنوشت، من خواهم مرد ، معصومانه و پاك در خاكي يخ زده در فصلي دور از گرما، تنها خواهم مرد .
مزار خود را سر پناه كبوتران بي آشيانه خواهم ساخت ، در زمستان سرد و بي روح ،گرماي تابستان را به آنان خواهم بخشيد ، خاطراتم را باقي خواهم گذاشت براي آنان كه مرا دوست مي دارند .
من خواهم مرد با اميد اينكه شايد بر مزارم گل سرخي برويد ، خدايا اگر سهم من اين است كه آشيانه اي براي كبوتران بي بال شوم پس زماني كه كوچ پرستوها رسيدبه آنان بگو به هر قاصدكي رسيدند داستان مرا بگويند كه زمان طولاني است منتظر آنان هستم ، به تمام فرشته ها بگو بوي گل مريم را برايم بياورند به آنان بگو كه عاشقانه گل هاي مريم را دوست مي داشتم به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم به صدف هاي در يايي بگو مرا هميشه بياد داشته باشند ، به ماهيان بگو موج ها را نوازش كنند بگو كه فرشته ها بر بالاي دريا به استقبالم بيايند بگو كه آنان مي آيند بگو كوچ پرستو ها در فصل باز شدن گل هاي سپيد زيررنگين كمان خواهد بود(خداي بزرگ بگو كه منتظرمي ؟ )

 

مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم

 


پــــرواز خيــــــال
آزاد و سبکبال در آسمان خيالم پرواز مي کنم،تا نقش زيبايت را به خاطر بسپارم.
وقتي پرواز مي کنم ...
رها مي شوم،از بند بي قيدي ...
رها مي شوم، از بند دنيا و زرق و برق آن ...
رها مي شوم،از افکار شوم و بي منتها ...
رها مي شوم، از بندهايي که به جسمم بسته مي شوند.
رها مي شوم ، از بندهاي نامرئي اش ...
که مرا مي شکنند ... که مرا از خود بي خود مي کنند ...
پرواز من زمانيست که مي نويسم ...
زماني که قلم در انگشتانم جاي مي گيرد و من مي نويسم ...
زماني که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفيد تقويم مي دود ...
زماني که نگاهم به کلمه ها مي نگرد و چشمانم تر مي شود ...
زماني که به تو مي انديشم و با تو سخن مي گويم ...
آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندي ...
پس بگذار بنويسم ، براي تو ...
بگذار رها باشم ، از بندهايي که مرا مي ترسانند ...

 


تو رفتي به سادگي
به همون ارومي كه اومدي رفتي
اومدن ارومت برام لذت بخش بود اما رفتن شروع اشوب بود
شروعه هر چي بدي بود
از اسمان بدي باريد روي سرم
خيلي خيلي زياد
كاش مي شد به تو گفت نرو اما تو به سادگي رفتي
گريه هاي من را ديدي اما رفتي
به سادگي پا روي دل من گذاشتي رفتي
خيلي بد رفتي خيلي بد اصلا فكر اين روزا را نكرده بودم
كاش مي تونستم با گريه هام جلوت رودي بسازم كه ازش رد نشي
كاش مي شد اما نشد
خيلي سخته دوري تو بي تو بودن
اما اما تو رفتي ومن موندم با حجم خاطرات
من موندم يه دنيا حرف نگفته روي لبم
من موندم با كاغذهايي كه با ياد تو سياه كردم
حالا بايد تا ابد ببارم
حالا كاري جز باريدن ندارم
دوست داشتم وجود نداشتم تا ببينم اين لحظه ها را
اما بودم
امروز وقت سحر با يه گريه عاشقونه از خدا خواستم قصه من وتو به يه سرانجام خوب برسه
رسيد خدايا شكرت
مث يه درخت تو هجوم تند باد پاييزي تمام برگهام را از دست داده بودم وخشك شده بودم
اما اون ته ها توي رشه هام هنوز يه چيزي بود كه اميدوارم مي كرد مي تونم زنده بمونم
تا تو اومدي گفتم دوباره عاشق مي شم دوباره تا اسمون پرواز مي كنم
دوباره سبز مي شم دوباره زنده زنده مي شم
اما دريغ كه تبر عشق تو خيلي تيز بود خيلي تيز
با اولين ضربه كه زدي من تموم شدم كارم به ضربات بعدي نكشيد
راحتم كردي بي درد
اره عزيزماره

 

 

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...

تا نگاهت را دوباره با من قسمت کني..

و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک...

باورم نيست که اين ديوانه منم... که گاه مي مانم از لياقتم براي داشتن عشق تو...

و چقدر دل تنگي هايم برايت اشک مي شود و فرومي ريزد و چقدر بغض هاي سياهم در غربت

تنهايي نفش مي شود و نمي بيني ...

مني که به دامان هر شب پناه مي برم و غم عشق تو را براي لحظه لحظه عمر بي ثمرم مي

گويم...

مني که يک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمي دهم...اين ديوانه منم...

در اين شب هاي بلند آرزويي دارم...

آرزويي به بلنداي يک شب زمستاني...که تو تا ابد براي من باشي و من تا انتهاي دو دنيا ديوانه ي نگاه

تو بمانم...

امشب حس مي کنم ابري در پشت چشمان خسته ام پنهان شده...

شايد چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم مي پوسد...

کاش از نظر هرزه ي مردمکان نمي ترسيدم...

کاش اين آرزوي داشتننت مرا بر باد ندهد...کاش...

نمي دانم روياهايم تا کدامين روز نيامده در ذهن بي حصارم مي شکند...

اگر روزي

اگر روزي

اگر روزي احساس کردي مي خواهي گريه کني منو صدا کن به تو قول نمي دم که تو رو بخندونم اما مي توانم باهات گريه کنم اگر روزي خستگي تو رو وادار به گريز کرد نترس که منو صدا کني قول نمي دم که ازت نخوام که اين کارو نکني اما مي توتم باهات راهي بشم. اگر روزي حوصله گوش کردن به کسي رو نداشتي منو صدا کن قول مي دم که خيلي ساکت باشم اما اگر يه روز صدام کردي جوابي نيومد زود بيا که منو ببيني شايد به تو احتياج داشته باشم تنها به تو.....

 


شاپرک

شاپرک بالت شکسته
پر پرواز تو بسته
مي بينم غم توي چشمات
چه غريبونه نشسته
شاپرک خوابه قناري
چه جوري دووم مياري
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتي داري
شاپرک دردت به جونم
تورو از خودم مي دونم
بذار يه شعري که گفتم
واسهءدلت بخونم
شاپرک دل توي سينه
ساعتا تنها مي شينه
وقتي شب مي رسه از راه
خواب پروازو مي بينه
واسه زخمام يه دوا نيس
دلم از دلت جدا نيس
توي اين غربت جونگير
يه نگاه آشنا نيس
هرجا که ميري خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جوني نداره
اما شب اينجا مي مونه
نمي دونم مثه بارون
رو کدوم شونه ببارم
روي شاخه ها تو غربت
شاپرک من تو رو دارم

 

 

آسمان


دگر پرنده از ياد برده بود آسمان را
آسمان از ياد برده بود ابر را
 ابر از ياد برده بود دريا را
دريا از ياد برده بود باد را
باد از  ياد برده بود کوه را
کوه از ياد برده بود زمين را
 و زمين انسان را از ياد برده بود
و انسان خدا را ...
و خدا به خاطر داشت اما ...
خاطره ي ما در کجا جاي دارد