دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شدهاي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!
..................
-------------------------------------------------------------------------------
درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..
روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.
مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است
رفتن دليل نبودن نيست ....