اگر مردم.......


اگر مردم.......

اگر مردم.......
اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم
بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...
و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............

-------------------------------------

به چشمانت

به چشمانت بياموز * * * هر کس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز * * * هر گلي ارزش چيدن ندارد
به قلبت بياموز * * * هر کس کنج آن جاي ندارد
و بياموز * * * آبي بودن عشق مي خواهد.

--------------------------------------

کاش مي شد

کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !
کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !
کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !
کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !
کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !
کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي

تو جفا کن

تو جفا کن که از اين سوي وفاداري هست طاقت و صبر مرا حوصله خاري هست

با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد که از من و جان من اش نيز مدد کاري هست

مي خرم مايه هر شکوه به صد شکر ز تو من خريدار 0 گرت جنس دل آزاري هست

گرد زنجير به مژگان ادب پاک کند آن که در قيد کسش ذوق گرفتاري هست

ما به دامان تو نازيم که پاک است چو گل ورنه در شهر بسي لعبت بازاري هست


--------------------------------------------------------------------

 

عـــــشـق شيريـنش مـرا فـرهــاد کـرد             او بــيامد مرغ دل را از قفس آزاد کـرد

او بشد ليلا و مـا مجـنـون روي مـاه او             قـــــلــــب ويــــران مــــــرا آبـــاد کـرد

نـام شيـرينش تـمام تلـخي عـمـرم زدود        قـبل ازاو دنيا برايم اين چنين زيبا نبود

بعد او هم زندگي هست وليکن تلخ تلخ         بــعـد از او اين زندگي ديگر چـه سـود

 

------------------------------------------------


سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
 از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

 

وقتي باروني

وقتي باروني چشمام تو کجايي؟

تک و تنها مونده دستام تو کجايي؟

وقتي پـرپـر مي زنه اين دل زارم

ساکت و خاموش لبهام تو کجايي؟

وقتي بي تو نازنين بي همنشين و

گوشه گيري تک وتنهام تو کجايي؟

وقتي بغض تو گلوم و گونه هام خيس

يه نوازشگرو مي خوام تــو کجايي؟

چشماي تو يه فانوس هميشه روشن

وقتي سوت و کوره شبهام تو کجايي؟
-------------------


مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

---------

عاشقانه

ترا در کدامين شب بجويم

وقتي که هر شب

هيات ترا

به وسعت گريه در مي يابم

اي کاش در آسمان مه آلود ذهنم

به تماميت تو دست مي يافتم

آنگاه ....

خورشيد خيال من مي شد                
                       در روزهاي سرد تنهايي
 
                                              

می خواهم خیال تو را راحت کنم

 
مي خواهم خيال تو را راحت کنم!

 تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهنکار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم که مثل زنبوري زرد،
بالهايم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه کساني باشند،
که هرگز نديدمشان!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهي کنار برگهاي کتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي:
يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شکسته اين دل بي درمان،
کافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
 
همين شکفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!  بانو !

سايه(داستان)

 بنام خالق لطيف نيلوفرها

 

دولت عشق

  اي عشق همه بهانه از توست

من خامشم اين ترانه از توست

کشتي مرا چه بيم دريا

توفان ز تو و کرانه از توست

سايه

 آن نخستين ديدار را هيچ گاه از ياد نمي برم . سال 1329 شمسي بود يا که سال 1927 ميلادي . آل احمد بودم و در اتوبوسي نشسته عازم شيراز که سيمين را ديدم . يا که هايدگر بودم و در دانشگاه فرايبورگ براي دانشجويان فلسفه درس مي دادم که با هانه آشنا شدم و ... . يا نيمه هاي دهه شصت بود و من دانشجويي که در کالج طب , پزشکي مي خواندم . در بعداز ظهر يکي از روزهاي سرد زمستاني بود که کسي که مايه شادمانه ترين ايام من , اندوهبارترين لحظات من و بزرگ ترين سرگشتگي من شد , به زندگي من پا گذاشت و ديگر هرگز از آن جدا نشد . گرچه از آخرين ديدار ما سالها مي گذرد و در اين مدت با مشقت بسيار کوشيده ام او را فراموش کنم و اکنون نيز مي دانم که هرگز او را نخواهم ديد – حتي نمي دانم مرده يا زنده است – اما اقرار مي کنم که در همه اين سالها , او در بخشي از ذهن و احساس من حضور داشته است و مطمئنم که تا زنده ام , در من زندگي خواهد کرد. در بعد از ظهر يک روز سرد و برفي زمستاني و در شروع نخستين ترم دانشگاهي ام بود که چشمم به او افتاد . بعد از گذشت چيزي نزديک بيست سال , مي توانم چشمم را ببندم و به خوبي آن روز را مجسم کنم . در سالن تشريح روي صندلي هاي چوبي نشسته بوديم و استاد آخرين نکات را در مورد چگونگي کار با جسد توضيح مي داد . روي تخت , پيکر عريان و منجمد يک مرد آفريقايي حدوداً 30 ساله قرارداشت که با چشماني غم آلود به آسمان نگاه مي کرد , گويي از بخت بد خود به خدا شکايت مي برد که چرا دنيا حتي پس از مرگ نيز او را آسوده نمي گذارد. بيرون برف مي باريد و دانه هاي درشت برف را مي شد در لابلاي موهاي تيره دانشجوياني که با تاخير به سالن مي آمدند مشاهده کرد . ساختماني که سالن تشريح در آنجا قرارداشت, بيست سالي از عمرش مي گذشت و مثل اکثر ساختمانهايي که در آن دوره ساخته شده بودند , فاقد کمترين جذابيت و حتي ويژگي خاصي بود که بتوان آن را از ساختمانهاي هم دوره اش متمايز کرد . نه معماري مدرن داشت و نه واجد معماري بومي يا سنتي بود . از يک ضلع به يک گاراژ چندطبقه مي ماند و از ضلعي ديگر شبيه يک هتل سه ستاره بود . درهاي به کارگرفته شده نيز با اجزاي ديگر ساختمان هم سنخي نداشت . جنس درها از چوب سخت روسي بود که آن را به نقوش متعدد سنتي آراسته بودند . درهاي سنگيني بودند که به سختي باز و بسته مي شدند و هربار که دانشجويي با تاخير به سالن مي آمد, صداي باز و بسته شدن آن توجه را برمي انگيخت .

استاد با صدايي ياس آميز و بي رمق درس را توضيح مي داد و من در عالم خيالبافي خود به عذاب هاي پس از مرگ فکر مي کردم که صداي باز و بسته شدن در , يک بار ديگر پيچيد و من و فکر مي کنم ديگر همکلاسانم به دانشجويي که تازه وارد مي شد خيره شديم . لحظه اي جلوي در ايستاد و وقتي مطمئن شد کلاس را اشتباه نيامده , نگاهي به استاد کرد , لبخندي زد , با دست اجازه اي گرفت و به سراغ يکي از صندلي ها رفت و بر آن نشست. براي مدتي سکوت بر فضا مستولي شد . استاد هم چندثانيه مکث کرد و بعد درس را ادامه داد , اما من چيز زيادي از حرفهاي او نمي شنيدم .

در مقبل من و در آن سوي تختي که جسد بر روي آن بود نشسته بود و اگر کمي سرم را مي چرخاندم , مي توانستم به خوبي او را ببينم . چشمهايي با پلکهايي پف کرده و لبخندي ناشکفته داشت . و اين خصوصيت به همراه لب هاي قهرکرده , چانه عقب نشسته و فرورفتگي بالاي لب در زير سايبان بلند بيني , ترکيب پرجاذبه اي از معصوميت و شکنندگي به چهره اش بخشيده بود . زماني که مي خواست حرف استاد را با دقت بيشتري گوش کند , چشمهايش را به شکل خاصي تنگ مي کرد و اين بر معصوميتش مي افزود . کودکي را در ذهنم مي آورد که طاقت رنج کشيدن ندارد . با يک جور بي خيالي يک دستش را زير چانه گذاشته بود و با دست ديگرش حرفهاي استاد را يادداشت مي کرد . گاهي که استاد مزه اي مي پراکند , او هم مي خنديد و در اين حال ميميک صورتش فراموش نشدني مي شد . خنده اش به پوزخندي شوخ طبعانه آميخته بود . انگار از همان اول به مخاطب خود مي گفت : ... مي دانم که نمي توان رويت حساب کرد ... .

يک ساعتي گذشت و من با سر و صداي دانشجويان بود که دانستم کلاس تمام شده . نگاهم به او بود که از جايش برخاست و بي آنکه لحظه اي بايستد از کلاس بيرون رفت . تا جايي که نگاهم اجازه مي داد او را دنبال کردم . هيچ کوششي نکرد که باب گفتگو را ميان خود و يکي از دانشجويان بگشايد و از ميان آن همه دختر و پسر , دوستي را براي خود پيداکند . و اين نحوه رفتار او و بي توجهي اش به ديگران , بي آنکه آميخته به اهانت و تحقير باشد ... ويژگي اسرارآميزي به او مي بخشيد .

تمام آن روز به تصويري از او که در ذهنم نقش بسته بود فکر مي کردم . آمدن او به کلاس , نشستن اش بر صندلي و راه رفتنش , همچون يک فيلم سينماتوگراف از مقابل ديدگانم رد مي شد . حس تازه اي در من نسبت به انساني ديگر پديد آمده بود که در زندگي ام سابقه نداشت . در بحبوحه دل مشغولي هاي روزمره , کسي از نيستي در زندگي من ظهور کرده بود و مرا اين سان مجذوب خود ساخته بود. غافلگيرشده بودم . چيزي به من هجوم آورده بود . آن شب را تا صبح بيدار ماندم و درلحظاتي احساس مي کردم که دچار ماليخوليا شده ام. تعريف ابن سينا از عشق را, که آن را شبيه ماليخوليا مي داند با حال خود سازگار مي يافتم : ... عشق عبارتست از مرضي که انسان فکر خود را به کلي به تصوير و شکل هايي مبذول دارد و در خيالات خود غرقه شود ....

چه چيزي در او بود که در همان نخستين ديدار مرا به سوي خود کشيد ؟؟ چه چيز در او بود که استاد پير را لحظاتي به سکوت واداشت ؟؟ آيا شيفته برازندگي او شده بودم ؟؟ يا که خوش لباسي اش که نشان از تعلق به يک خانواده متمول داشت ؟ يا حلقه هاي موي سياهش که بر پيشاني رها بود ؟؟ يا متانت و غرورش که بعدها فهميدم در شناخت اين ويژگي در او چقدر توانا بودم ؟ يا انگشتان بلند و کشيده اش که با ظرافت تمام , خودکار را روي کاغذ مي رقصاند؟ و يا زيبايي اش ؟؟ و کيست که تواند از کنار صورت زيبا , اين عالي ترين مخلوق خدا , بي تفاوت بگذرد ؟؟!!

 

ديگر مشخص بود که عاشق شده ام . اما درک درستي از اين پديده نداشتم . آن را شبيه هيچ رويدادي در زندگي خود نمي ديدم و آن را در پيوند با هيچ علتي نمي يافتم . البته سخنان طعنه آميز کساني را درباره عشق شنيده بودم که همه اين پديده را به کم و زيادشدن چند هورمون و يا واسطه شيميايي در دوره جواني نسبت مي دادند و از ما مي خواستند که آن را زياد جدي نگيريم و اينکه جواني خواهد گذشت و از عشق هاي اين دوره پر شور و شر , جز چندخاطره خنده دار چيزي باقي نخواهد ماند.اما من باور نمي کردم همه آن عشق هاي شورانگيز دروغي بيش نبوده باشد . بعلاوه که در تاريخ داستانها خوانده بودم از احوال خواجه تاشاني که در آخر پيري و زهد و علم , به دام بالابلند عشوه گر و نقش بازي مي افتند و قصه زهد درازشان کوتاه مي شود . تجربه شخصي من نيز که اينک در نيمه دوم عمر به سر مي برم و هنوز زماني که به چشمان غزل خوان مي رسم , مي کوشم تا خود را نگه دارم , از اين حکايت دارد که در منزل پيري نيز مي توان خلعت شيب را همچو تشريف شباب آلوده کرد .

 

باري روزها مي گذشت و شيفتگي من به او هر روز بيشتر مي شد . اينک فصل عاشقان , بهار , نيز فرارسيده بود , اما من جرات نمي کردم که با او سخن بگويم . که از دو سه متر مانده بيشتر به او نزديک شوم . که به سمتش بروم , که او را به قدم زدن در خيابان در يک بعد از ظهر بهاري دعوت کنم , که مهربانترين غزل هاي ايراني را برايش بخوانم , که بپرسم چه حسي نسبت به من دارد ؟  که مرا دوست دارد ؟  که اصلاً مي داند کسي به اسم من همکلاس اوست ؟  که مي داند با خاموشي اش مرا صدا کرده است ؟؟!!

 

تنها چيزي که جراتش را داشتم , نگاه کردن به او بود و در اين کار هيچ پرهيزي نداشتم . حيرت زده و کنجکاو تمام حرکات او را دنبال مي کردم . وقتي چهره اش تغيير مي يافت , به خطوط چهره اش دقت مي کردم .به رفتارش فکر مي کردم و احترام فوق العاده اي که در مواجهه با ديگران برمي انگيخت و تنهايي اش که از آن راضي به نظر مي آمد . مطمئن بودم که حضورش کم و بيش ديگران را تحت تاثير قرار داده است . از جمله کساني بود که وقتي وارد جمعي مي شوند , جمع را براي لحظاتي سکوت فرا مي گيرد. تقريباً همه خود را از سر راه او کنار مي کشيدند . گاهي در بحثهايي که در کلاس درمي گرفت شرکت مي کرد , بي آنکه فضل فروشي کند يا رفتار خودستايانه داشته باشد . در کل با کسي نمي آميخت و بيمي از انزوا نداشت . چندنفر از دانشجويان کوشيدند سرصحبت را با او باز کنند , او دقايقي با احترام با آنها صحبت مي کرد, با لبخندي جوابشان را مي داد و من گاهي احساس مي کردم در رقابت با آنها جا مانده ام . اما فردا مي ديدم که از کنار آنها با بي تفاوتي مي گذرد و ماجرا را به يک احوالپرسي ساده و يا يک دست تکان دادن معمولي ختم مي کند. اما من که شبهايم با ياد او سحر مي شد , چرا جلو نمي رفتم و سعي نمي نمودم دل او را بدست آورم ؟؟ از چه مي ترسيدم ؟؟ چه چيز بود که نمي گذاشت چراغهاي رابطه روشن شوند ؟؟ اين دودلي , نگراني , بيم , هراس و گاه احساس گناه از چه ناشي بود ؟؟

 

حالا که فکر مي کنم , مي بينم مذهبي بودنم و عصري که در آن مي زيستيم , که عصر عشقهاي آسماني و آرمانهاي بلند بود دراين که چراغ هاي رابطه تاريک بمانند , بي تاثير نبود . دوره , دوره انقلاب بود که در آن توده هاي بي احساس با آرمانهاي منيع شان , بر اوضاع مسلط مي شوند و دکتر ژيواگوهاي حساس با عشقهاي زميني شان , نصيبي جز درماندگي نمي برند . البته مسئله مذهبي بودنم را خيلي زود حل کردم . کمابيش با ادبيات عرفاني آشنا بودم و مي دانستم که عشق در شعر کساني چون حافظ , مولانا , سعدي و عطار چه درخشندگي و جلاي خيره کننده اي دارد . برخي اشعار اين شاعران را جز به عشق انساني نمي توانستم تعبير کنم و طنين تجربه شخصي را در اين گونه اشعار مي شنيدم . از طريق همين اشعار بود که فهميدم که عاشقي , ما را بدان سر رهبر است و در آثار آنان بود که آن خبر را خواندم : هرکس عشق ورزد و پاکدامني جويد و راز خويش پنهان دارد و بميرد , شهيد است . و آن وقت بود که دانستم صاحب آن خبر نيز , که خود زماني کلميني يا حميرا مي گفت , در دلش گه گه خوديها مي شکفت .

در همان موقع کتابي از مارتين بوبر – من و تو – را خواندم که گرچه خواندنش خيلي راحت نبود , اما به هرحال مي شد لب کلام نويسنده را فهميد , که مدعي بود رابطه ميان خدا و انسان , اساساً در درون رابطه متقابل ميان انسان و انسان شکل مي گيرد و در زندگي روزمره انساني پديدار مي شود . به هر حال براي من که در آن دوره ياد مي گرفتم به مذهب همچون هوا نگاه کنم و نه همچون قبا , اين کلام حافظ تمام کننده نگرانيهاي مذهبي ام در مواجهه با عشق بود : ... بر در ميخانه عشق اي ملک تسبيح گوي ... کاندر آنجا طينت آدم مخمر مي کنند ...

 

اما کاش همه دغدغه هايم همچون دغدغه هاي مذهبي ام بود و به سادگي مي توانستم آنها را حل کنم . درست نمي دانستم منظور حافظ از مشکلهايي که پس از آسان نمايي اوليه عشق پديد مي آيد چه بود .... ولي به قدر خود مي فهميدم که اين تجربه , آبستن خطرهاي مبهم و دلشوره هاي تيره و تار است و نمي دانستم چه زماني مي توانم بر اين ترديدهايي که از سياهچاله تاريک اعماق وجودم سوسو مي زدند غلبه کنم !!  بيش از هرچيز از ناپايداري پيوندهاي انساني , احساس ناامني مي کردم . همان قدر که خود را به رابطه محتاج مي ديدم , از مرتبط بودن بيمناک بودم . مي ترسيدم اين ارتباط به فرديت او , که بيش از اندازه بزرگ و دست نيافتني مي نمود آسيب رساند و يا بار سنگيني بر دوش خود من تحميل کند که قادر به تحمل آن نباشم . روياهاي شيرينم گاهي به کابوسي تبديل مي شدند و من از اينکه در عالم واقع نيز چنين اتفاقي بيافتد , وحشت داشتم . تجزيه و تحليل اين حس دوگانه دشوارتر از آن بود که به تنهايي قادر به حل آن باشم . نياز به مشاوره را حس مي کردم , اما کسي را براي مشاوره نمي يافتم . در جامعه اي زندگي مي کردم که شاعرانش همواره خيال انگيزترين عاشقانه ها را درباره عشق و دوست داشتن سروده بودند اما در عين حال , از اينکه با فکر و دانش مشکل عشق را حل کنند خود را ناتوان نشان مي دادند و حل اين نکته را از حوصله دانش خويش بيرون اعلام مي کردند. هيچگاه بحث جدي را درباره اين – دست کم – ارزشمندترين بازي انساني از کسي نشنيده بودم . حجب و حيا مانع بود يا چيز ديگر , نمي دانم . اما کسي را نمي يافتم که از تجربه عشق حرفي بزند . او را به شدت دوست داشتم و از اينکه او هم مرا دوست بدارد , اما اين عشق فرجامي تلخ داشته باشد و در نهايت او را در اوج دوست داشتن از دست بدهم , سخت بيمناک بودم . مي خواستم او را از آن خود کنم , بي آنکه خودي او که اين قدر شکوهمند مي نمود , صدمه ببيند . مي خواستم به او نزديک شوم , بي آنکه از او دور شوم .

 

در گير و دار اين دغدغه ها , دل البته دلايل خود را داشت و راه خود را مي رفت و منتظر نبود تا اين نگرانيها رفع شود . با اينکه شب ها دير مي خوابيدم , صبح , بي آنکه نيازي به صداي زنگ باشد از خواب بيدار مي شدم . دنياي من دانشکده بود و به هر بهانه اي بايد خود را به آنجا مي رساندم . ساعاتي را که کلاس نداشتم , بيشتر , در کتابخانه دانشکده مي گذراندم . تصميم گرفته بودم توجه او را به خود جلب کنم و براي اين کار راهي بهتر از سر و کله زدن با اساتيد در کلاسهاي درس , اظهارنظرهاي عجيب و غريب و انکار حقايق محتوم نمي يافتم . در کلاس ادبيات به سعدي مي تاختم که شاعري رمانتيک است و دوره رمانتيسم به سر آمده , درباره شجريان بحث مي کردم و اينکه صدايش ديگر شوقي برنمي انگيزد . مي گفتم که آمريکا در بمباران هيروشيما محق است و وودي آلن کمديني بي مزه است و ... . به هر حال هرجا که موقعيتي براي ابراز وجود پيش مي آمد خودي نشان مي دادم و از اينکه رفتارم بچه گانه به نظر بيايد نمي ترسيدم . زمينه ديگري که عزم کردم که در آنجا بخت خود را بيازمايم , کلاس درس زبان انگليسي بود . از دوران دبيرستان به کلاسهاي خصوصي زبان مي رفتم.

چندقصه کوچک را به انگليسي خوانده بودم و در مکالمه به اين زبان هم به زعم خودم پيشرفت محسوسي کرده بودم . با اين حال جرات نمي کردم در کلاس زبان که استاد و دانشجو بايد به انگليسي صحبت مي کردند خيلي خودي نشان بدهم. در يکي از آن روزها , استاد ماجرايي را به انگليسي تعريف مي کرد و من بي آنکه خيلي متوجه ماجرا شده باشم , حرف استاد را قطع کردم و چند سئوالي را که جملات آن را از قبل در ذهنم خوب چيده بودم , پرسيدم . مشخص بود که سئوالاتم ربط زيادي به سخنان گفته شده توسط استاد نداشت و بنابراين او از من خواست که سئوالات خود را قدري بيشتر توضيح بدهم . توضيحات بعدي ام نشان داد که گويي در کلاس حضور نداشتم و چيزي از درس آن روز را درنيافته ام . استاد که کمي عصباني شده بود از من خواست که بگويم اصلاً موضوع درس چه بوده است و من که دانش انگليسي ام به انتهاي خود رسيده بود , جوابي دادم که کار را بدتر کرد . دستپاچگي ام باعث شد آن چندلغتي را هم که مي دانستم با تلفظ غليظ ادا کنم و سرانجام وقتي چند کلمه انگليسي را با لهجه ترکي بکار بردم , صداي خنده بيشتر دانشجويان بلند شد . نگاهي به کلاس کردم . چند نفري هم بودند که نمي خنديدند . مطمئن بودم که او هم جزء آنهاست . همين طور بود ... نمي خنديد , فقط سرش را به عقب برگردانده بود و به من نگاه مي کرد !!

 

از من خواهيد پرسيد که بالاخره چه زماني بر ترديدهايت فايق آمدي ؟؟ راستش را بخواهيد هيچ وقت . حتي اکنون هم فکر مي کنم که نمي توان بر آن ترديدها غلبه کرد و نمي توان از سرشت تراژيک عشق , که از دوگانگي حل نشدني دو انسان در يکديگر منشا مي گيرد گريزي داشت . به هر حال در هر عشق دست کم دو فرد وجود دارند که نه مشخص است که هر يک از آنها در موقعيتهاي مختلف چه نقشي را ايفا خواهند کرد و نه معلوم است هريک از آنها در معادلات ديگري چه حضوري دارند . آنچه در پيش است پوشيده و وهم انگيز و مرموز است . نه مي توان آن را پيش بيني کرد و نه حتي مي توان از وقوع آن جلوگيري کرد. گاهي به او احترام مي گذاري , از تصميم هايش دفاع مي کني , با او مخالفت نمي کني تا مبادا مجبور شود بين آزادي اش و عشق تو , يکي را انتخاب کند و تنها به اين اميدواري که با خويشتن داري عاشقانه ات , او را به مامني که از عشق انتظار داشت رسانده باشي. و زماني چشم باز مي کني و مي بيني که خود را و فرديت ات را در او محو کرده اي . گاه سعي مي کني هرچه بين تو و او جدايي مي افکند را از ميان ببري و در اين ميان چه هدفي آسان ياب تر از خود معشوق !!   که او را يکبار براي هميشه به تصاحب درآوري , بخش تفکيک ناپذيري از خودت کني , تا هرچه مي پسندي , بپسندد , از هرچه بدت مي آيد , بدش آيد و در يک کلام از فرديتش فراتر رود و با تو يکي شود , با تو به اتحاد رسد . تملک , اقتدار , محوشدن و سرخوردگي , همسايه ديوار به ديوار عشق هستند . اما شايد بين اين دو سر طيف , منزلها و مامن هاي اميدبخشي وجود داشته باشد . هرچه هست , آينده به شدت ناشناختني است  و آن کسي که در وادي عشق گام مي نهد , در واقع خود را آماده شرکت در معرکه اي مي کند که نتيجه آن مشخص نيست . عشق در يک کلام بقول بيکن , دل به دريا زدن است , يا که خود را به دست تقدير سپردن . و من که آن روز در وادي عشق افتاده بودم , از يک زماني به بعد که دقيقاً نمي دانم از کي بود , ديگر در انتظار حل نگرانيهايم که معقول مي نمودند نماندم و اين سئوالها اهميت خود را برايم از دست دادند . به رمان نويسي مي ماندم که قهرمان قصه اش را يافته بود و بعد از آن , ديگر آن قهرمان بود که همه و از جمله خود رمان نويس را به دنبال خود مي کشيد . برترين چيز برايم – به قول سهراب – ديدن نگاهي از او بود که از حادثه عشق , تر  باشد .  و براي اين کار گويي به توصيه سعدي گوش فرا داده و عقل را عزل کرده بودم , يا که سعدي توصيفي از حال ما عاشقان کرده بود که مي گفت : ماجراي عقل پرسيدم ز عشق / گفت معزول است و فرمانيش نيست !!

 

در همان سياهچاله وجودم , انگار چراغ قوه اي نهاده بودند که نور مي پراکند . گويي کسي در آن اعماق نشسته بود و به هر سئوال من پاسخ مي داد و هر ترديدي را مي زدود و به من نهيب ميزد که نترسم , که معطل نکنم , که جلو بروم , که جرات عاشق شدن داشته باشم , که چون و چرا را رها کنم , که لازم نکرده عشق را بشناسم و بعد تجربه کنم , که نمي توانم , که بايد تجربه کنم تا بشناسم , که از سنايي بياموزم که مي گفت : اي بي خبر از سوخته و سوختني / عشق آمدني بود نه آموختني !!   و بترسم از اينکه کار جهان سرآيد و نقش مقصود را در کارگاه هستي نخوانده باشم , و بترسم که عمرم تمام شود و من يکي از آن لحظه هاي بسيار نادرخوشبختي را تجربه نکنم . 

يکي که , به من مي گفت : از پيچيدن آوازه عشقت , بيمي به خود راه مده , بگذار همه بدانند که در عصر عشقهاي مقدس , چگونه دنياي به اين بزرگي , براي تو , به اندازه اين دانشکده کوچک شده است . بگذار همه بدانند که  سخت نازک گشت جانت از لطافت هاي عشق .   دکتر ژيواگوي درمانده !!  دکتر ژيواگوي خسته و بيمار !!  تو که به دربار تزار راهي نداشتي , تو که در تشکيلات استالين جايي نداري , از رسواي عشق شدن چه باکي داري ؟؟ تا کي مي خواهي در ايستگاه قطار منتظر بماني ؟  لورا  ديگر در قطار نيست !  رقيب فرصت طلبت که در هر دو نظام رتبه و مقام داشت , او را از تو ربود ... دير جنبيدي و عشق زميني ات زير پاي بلشويکها پامال شد !!  اين بار ديگر درنگ نکن !! نترس که عاشقت بخوانند . بگذار همه بدانند که شهرٍ بي او , تو را حبس مي شود . و تازه چه چيز را مي خواهي پنهان کني ؟؟ نمي داني که خيلي ها فهميده اند ؟ پدرت را نمي بيني که متوجه کم حرفي ات شده است ؟  مسئولين دانشکده را نمي بيني که به موي بلندت گير داده اند ؟ مادرت را نمي بيني که نگران لاغري و زردي صورتت شده است ؟ خواهرت را نمي بيني که خنده هايش معنادار شده است ؟ نه دوست من , عشق سعدي نه حديثي است که پنهان ماند !!  ... به حرف بيکن گوش کن , دلت را به دريا بزن , روحت را عريان کن , بگذار باران , بي واسطه حجابي بر تو ببارد . به پاياني که ناپيداست نيانديش. همين آغاز را آغاز کن . و چه کسي مي داند , شايد اگر ناگوارترين شرايط نيز برايت اتفاق بيفتد , که عشقت فرجامي نيابد و تلخ و ناکام تمام شود , و از آن بالا , پايين نيايد و در اوج محو شود و به وصلت همايون و فرخنده اي تن ندهد, باز هم اين عشق و دوست داشتن بماند و هيچگاه به نفرت تبديل نشود ... آري ... شايد لطف خداوند شامل حالت شود و تا آخر عمر , او را دوست داشته باشي .

 

يک هفته بعد از اتفاقي که در کلاس زبان افتاد , و در روزي که هرگز آن را نخواهم فراموش کرد , در يک بعد از ظهر صاف و روشن بهاري , که عطر شکوفه هاي گيلاس فضا را آکنده بود و به نظر مي رسيد که عشق چهره آبي خود را در آسمان نمايانده است , به سمت کتابخانه دانشکده مي رفتم که او را ديدم به همان سمت در حال حرکت است . به نظر مي آمد منتظر کسي است . هرچه به او نزديک تر مي شدم , قدم هايش آهسته تر مي شد . به نزديکي اش رسيده بودم که لحظه اي به عقب برگشت و با ديدن من لبخندي زد , به اسم صدايم کرد و گفت : شماييد آقاي ... چرا امروز در کلاس حرف نزديد ؟؟  صدايش مي لرزيد , دستپاچه بود , به طور ناشيانه اي مي خواست وضعيت را عادي نشان بدهد . و من  با ناباوري احساس کردم که او هم مثل من محتاج دوست داشتن و دوست داشته شدن است .  بعد از چندماه توفاني , ديگر اکنون احساس آرامش مي کردم . بعد از آن آذرخش هاي سهمگين , حال باران بود که بر من مي باريد . آن روز يکي دو ساعت با او در خيابانهاي اطراف دانشکده پرسه زديم و وقتي با او خداحافظي کردم , تمام راه را تا خانه دويدم . شور و اميد ديگر به زندگي من راه يافته بود و دوره غم آلود و بي معناي زندگي ام تمام شده بود . روي آن آسفالت سخت مي دويدم و حال بايزيدبسطامي را حس مي کردم که گفته بود : به صحرا شدم , عشق باريده بود و زمين ترشده , چنان که پاي به برف فرو شود , به عشق فرو مي شد .  مي دويدم و حافظ بزرگ را ياد مي کردم که چرا مرا نمي بيند که از هر طرف که مي روم , وحشتي نمي بينم .  دلم مي خواست فرياد بزنم , داد بزنم , آواز بخوانم , برقصم و باصداي بلند به همه بگويم که زندگي ام متحول شده , ديگر بيچاره نيستم , فقير نيستم , بلکه شادترين و خوشبخت ترين فرد روي زمينم . به خانه که رسيدم , يکراست به اتاقم رفتم , در را پشت سرم بستم . اکنون در تنهايي خودم , مي توانستم چرخ بزنم , و با شوري وصف ناپذير , شعر مولانا را بخوانم :

 

مرده بدم , زنده شدم

گريه بدم , خنده شدم

دولت عشق آمد و من

دولت پاينده شدم     

شبي با خيال

شبي با خيال تو همخونه شد دل

نبودي نديدي چه ويرونه شد دل

نبودي نديدي پريشوني هامو

فقط باد و بارون شنيدن صدامو

غمت سرد و وحشي به ويرونه مي زد

دلم با تو خوش بود پيمونه مي زد

نه مرد قلندر، نه آتش پرستم

فقط با خيالت شبا مستِ مستم

الهي سحر پشت کوهها بميره

خدا اين شبا رو از عاشق نگيره

شباي جووني چه بي اعتباره

همش بي قراري، همش انتظاره

نمي دانم تو ميداني؟

نمي دانم تو ميداني؟

دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديد سراپاي وجودم همچو شمع آب گرديد

نمي دانم تو ميداني؟

ز هجرت ديدگانم همچو دريايي زخون گشته غم ودرد م فزون گشته ؟

نمي دانم تو مي داني؟

که من اينک درون بستر خود سخت ميگريم واز تب درميان بسترم همچو شمع مي سوزم؟

نمي دانم تو مي داني؟

که من اکنون درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را

به روي ماه مي دوزم وبا او از غم ورنج درونم راز مي گويم.

من اکنون در فضاي خاطرم پيچيده عطر جان فضاي خاطرات تو

کنون با خاطرات عشق شيرينت چه زيبا عالمي دارم

هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد

نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خنددو مي گويد

دل ديوانه ام امشب با غم وشادي وعيش وطرب بيگانه است

من از دوري تو چون مرغکي بي آشيان حيران وسر گردان وبار اندوهي افتاده بردوشم

کنون تنها تو را خواهم تو را زيرا:

تو دنياي خوش جاويد من هستي

------------------------------------------


خواستي که با تو بمانم در حضور اينهمه باران

 خواستي که با تو بخوانم شعر بلند اقاقي هاي عاشق را

 امروز من مي روم

 و تو با تمام اگر و اما و شايد ها تنها مي ماني

 تنها بياد بياور

 آنچه را که در لحظه هاي ارغواني همخوابگي نفس مي زد

 عشقي توامان در جسم و روح

 بي تکرار ترين

 در اين جهان مکرر ...