خنده هايت

 خنده هايت

تو با من خنده هايت مال مردم
تمام غصه هايت مال من شد
تمام برگهاي سبز دفتر
خشکيده و غرق ماتم شد
گلاي قالي قلبم که خشکيد
تمام اشک هايم غرق خون شد
شباي منتظر مانده به درشد
نگاهه پرزشوق مبحوس ماتم شد
هوسهايت در اغوش من افتاد
وفاي جان گدازت ازياد به سر شد

--------------------------------------------
يادت مي ايد ان شبهاي رويايي
بودم غرق ان دو چشمان دريايي
ماند از ان شبهابر لب ها  داغ حسرت
هر شب در خواب ميبينم که مي ايي
اگرم شده تا بقيامت به اميد وفاي تو باشم
به خدا ندهمبه دو عالم نفسيکه براي تو باشم
چه مرا به از اين بود ايا که غبار سراي تو باشم
چه زمان ز لبت شود ايا شنومکه سزاي تو باشم
شب من شب تو شب مهتاب اثري ز نگاه تو دارد
تو بمان تو بدان که وجودت دل و ديده به راه تو دارد
دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد
نگذر دگر از دل زارم که اميد پناه تو دارد
چشمت مي خواند مرا عاشق مي داند مرا
ترسم اين عشق نهان در خون غلتاند مرا

----------------------------------------

اي مرد

اي مرد مغرور تو هم لحظه اي عاقل باش!!!
که مي شکند کمرت را اين روزگار بي وفا
اي زن اي سرچشمه زيبايي ها لحظه اي عاقل باش
زيبايي چشمانت را هم مي شکند اين روزگار وحشي
خدايي هم در همين نزديکيست همسايه ماست
از خدا بترسيم نشکنيم قلبي بينوا را مغرور نباشيم
شب مرگ را به خاطر آوريم و از بديها بگريزيم
باز مي گويم به گمراهان سياه دل بي پروا
خدايي هم اين نزديکي هاست
همسايه ديوار به ديوار ماست


ليلي  مي دانست که مجنون نيامدني است

ليلي  مي دانست که مجنون نيامدني است

ليلي  مي دانست که مجنون نيامدني است. اما ماند.چشم به راه
و منتظر  .هزار سال.
ليلي  راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست.
چراغاني دلش را.  چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود. خدا ثانيه ها را ميشمرد. صبوري ليلي را.
عشق درخت بود. ريشه مي خواست. صبوري ليلي  ريشه اش شد.
خدا درخت ريشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد مردم خنکي اش را فهميدند. مردم
زير  سايه درخت ليلي باليدند.
ليلي  چشم به راه است.
درخت ليلي ريشه  مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد مجنون هرگز نمي آيد.
زيرا که مجنون نيامدني است.
زيرا که درخت ريشه  مي خواهد

 

توي دلم

من توي دلم يه کلبه چوبي دارم
ولي تو اين کلبه هيچ مهربوني ندارم
من توي کلبه ي خودم تنها تنها ميشينم
از پشت يه پنجره شادي هارو ميبينم
همه خونه ها رو با عشقاشون ميبينم
همه ي محبت و با چشم حسرت مي بينم
ولي من تو اسمونم بهترين چيزودارم
يه خداي مهربون که همتا نداره
ولي اين خداي من واسه همه همتا شده
ولي من يکي و ميخوام که هميشه واسه خودم باشه
فرش خونه ي دلم از نخ غم و تنهايي
چوبه سقف د لم از تيره ي جدايي
ولي با اينکه شکسته عشق و خوب درک ميکنه
در کلبه دلم هميشه رو همه باز
ولي هيچکس واسه يه بار پاشو اينجا نميزاره
پنجره هاي اين خونه هميشه بازن ميدوني
اخه از پنجره ها بارون و مهمون ميکنم
اره اسمون کلبه هميشه باروني
اخه اين کلبه خاموش فصل بهاري نداره

 

منم از خدا خواستم


منم از خدا خواستم
درست شبيه همون چيزي که تو از خدا خواسته بودي
خدا به منم ندادش
اما نه به خاطر اينکه به صلاحم نبود
واسه اينکه لياقتش رو نداشتم
لياقت داشتن اون چيز بزرگ رو نداشتم
بعد از اون چيزاي ديگه اي هم ازش خواستم
اما اون بازم بهم نداد
ولي من بازم در خونش رو زدم
نشستم زار زار گريه کردم
گفتم باشه
نده
اما ازم رو بر نگردون
اگه از خونت بيرونم کني من مي ميرم
اون بيرون هوا سرده
اون بيرون پر از گرگه
اون بيرون منو مي کشن
خدايا بذار اينجا بمونم
قول مي دم ديگه هيچي ازت نخوام
فقط بيرونم نکن
فقط روت رو ازم بر نگردون
نگاهم کرد
لبخندي زدو گفت
مگه نشنيدي خدا ارحم الراحمين
مگه اعتقاد نداري که اگه بنده اي در خونم و بزنه من تنهاش نمي ذارم
مگه نشنيدي خدا از همه بيشتر واسه بنده هاش دل مي سوزونه
گفتم شنيدم
گفت مگه نشنيدي خدا از بنده هاي که کم بخوان خوشش نمي ياد
گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمي دي
لبخندي به روم زد و گفت
مي دم
هر چي که بخواي مي دم
فقط شايد مدلش با اوني که تو ذهن توئه فرق کنه
فقط شايد زمانش طولاني تر شه
ولي مطمئن باش بهت ميدمش
يا اوني که خواستي رو يا بهترش رو............................

 


من ترا سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم ...
که از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر
من ترا به کسي هديه ميدهم...
که صداي ترا از هزار فرسخ راه دور
در خشم... در مهرباني...در دلتنگي...
در هزار همهمه ي دنيا
يکه و تنها بشناسد
من ترا سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم
که راز افتابگردان
و تمام سخاوتهاي عاشقانه ي اين گل معصوم را بداند
و ترنم دلپذير هر اهنگ...هر نجواي کوچک...
برايش يک خاطره ي مشترک باشد
او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد
که امروز هواي دلت افتابي
 يا ان دلي که من برايش ميميرم
سرد و بارانيست...
اي بهانه ي زنده بودنم
ترا سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم
که قلبش
بعد از هزار بار ديدن تو
باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همانطور عاشق...
همانطور مبهوت وقار و جمال بي مثال تو
ايا کسي پيدا خواهد شد؟!!!
از من عاشقتر...
 و از من مهربانتر براي تو
ترا به او سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد
و او را که از من براي تو عاشقتر است
هزار بار خواهم بوسيد...

-------------------------------------- 

 

چگونه مي شود؟؟؟

چگونه مي شود قلب داشت اما نبخشيدش؟ چشم داشت اما فرو افتاده نگاه
داشتش؟ دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟
چگونه مي شود ماسه نبود روان نبود جاري نبود وقتي كه مي شود؟؟
چگونه مي شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتي كه مي شود؟؟
چگونه مي شود شبنم نبود زلال نبود آيينه نبود وقتي كه مي شود؟؟
چگونه مي شود نوازش نبود نوازش نكرد پريشان نكرد وقتي كه مي
شود؟؟ چگونه مي شود پرنده نبود رها نبود آسماني نبود وقتي كه مي
شود؟؟
 چگونه مي شود آدمي بود اما در سينه سنگ پروراند؟ چگونه مي شود
گوش كرد اما نشنيد؟ چگونه مي شود نگريست اما نديد؟ چگونه مي
شود زيست اما دوست نداشت؟ چگونه مي شود ادامه داد، اما خالي
بود؟ چگونه مي شود بود اما نبود؟ چگونه مي شود اين همه هراسيد؟
چگونه مي شود اين همه تنها بود؟ 
چگونه مي شود اين همه " من "بود؟

عکس‌ خدا در اشک‌ عاشق‌

عکس‌ خدا در اشک‌ عاشق‌
 
  قطره‌ دلش‌دريا مي‌خواست. خيلي‌وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌و عشق‌و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌دريا نيست.
قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌پشت‌سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌شد و راه‌ افتاد. قطره‌از دست‌داد و به‌آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌از رنج‌و عشق‌و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌که‌خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌دريا رساند. قطره‌طعم‌دريا را چشيد. طعم‌دريا شدن‌را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌من‌آن‌را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌را.
خدا قطره‌ را برداشت‌و در قلب‌آدم‌گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌کلمه‌اي‌مي‌گشت‌تا عشق‌را توي‌آن‌بريزد. اما هيچ‌کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌عشق‌را نداشت. آدم‌همه‌ عشقش‌را توي‌يک‌قطره‌ريخت. قطره‌از قلب‌ عاشق‌عبور کرد. و وقتي‌که‌قطره‌ از چشم‌عاشق‌چکيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون که‌عکس‌من‌در اشک‌عاشق‌ است.

---------------------------------------

براي عشق...

براي عشق تمنا كن ولي خوار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

----------------------------------------

"دعاي من"

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم
نميدانم چرا رفتي
نميدانم شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

چی بگم

با من باش گلکم من که بی تو میمیرم عزیزم چی بگم اشکامو ندیدی چرا از من بریدی

عزیزم چی بگم چی بگم

برای تو چی بودم یه مشت خاک ناچیز عزیزم چی بگم منو تنها نزاری تو جاده های پاییز

عزیزم چی بگم چی بگم

دل پر از گلایم رفیق دردا شده بعد از سفر کردنت اثیر غمها شده

دانلود اهنگ این شعراز شهاب اکبری با اهنگ سازی محسن چاووشی

منتظر

منتظر..

آرام ميتوان از يادبرد
آرام مي توان از ياد برد
آرام مي توان آرام گرفت
اما اي کاش مي شد آرام رفت ...
کاش مي شد آرام رفت ..منتظر نماند
آري..همه چيز آرام و آسان است غير از رفتن
...زيرا که در انتظاري...انتظاري ابدي...
من تو را فراموش کردم آرام وبدون هيچ دغدغه اي
اما انگار دلم عادت کرده در انتظار کسي بماند
نمي داند او کيست ...و آرام منتظر است ...
منتظر..
 ----------------------------------------

 

ببخش اگه تو قصه مون
 دو رنگ و نامرد نبودم 

ببخش که عاشقت بودم  خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد  خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات  بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام  دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو  با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون   کم نمي زاشتم چيزي رو        
ببخش که يادم نمي ره  اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو  بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني  براي من اشکي نريز
لياقت چشماي  تو      نگاه ِپاک ِمن نبود

-----------------------------------------

رفتن دليل نبودن نيست ....

در آسمان تو پرواز مي كنم . عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش . منِ بي زار از كرده خويش دل نامهربانم را به دوش مي كشم تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش كنم .
در اوج نيزارهاي پشيماني به همه ابرهاي سياه كه با من از يك طايفه اند سلام مي گويم .
تو باور نكن اما من عاشقم . رفتن دليل نبودن نيست .
در غروب آسمان تو شايد در شب خويشتن چگونه بي تو گم شوم
ترا تا فردا .....
تا سپيده خواهم برد .....
و به ياد تو و عشق تو خواهم مرد ....

تو باور نكن اما .....

داستان عشق و د يوانگي

داستان عشق و د يوانگي

عشق تنها اميد زندگي است...
داستان عشق و د يوانگي
زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودندذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!يک..... دو.....سه ...همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوندنظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.اصالت به ميان ابرها رفت وهوس به مرکززمين به راه افتاددروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهاراما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!دبعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .صداي ناله اي بلند شد .عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند...

 


گناهم

شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم

 

 

آينه

وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
 

ميخوام بدوني


ميخوام بدوني

ميخوام بدوني چشماتو
به صد تا دنيا نميدم
يه موج گيسوي تورو
به صد تا دريا نميدم
کاشکي روزاي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو کتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني

----------------------------------------


چيدن ستاره ها

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد.
بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم
و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت
روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي دوست

-----------------------------------------------


اي عشق

صد سال پس از مرگه من
گر بشکافي قبر من
خواهي شنيد از قلب من
دوست دارم  اي عشق من

-----------------------------------


تو بگو بهار

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو... تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو... تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت...گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو... تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو...تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو... تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها... مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو... تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون... به خدا ميگم که گريه کنه براي تو... اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي... ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو... کاش تموم نميشد اين روزا اين خاطرها... تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو...

 

چشم انتظار

چشم انتظار


سوز دلم نشنيدي و از بام قلبم پر زدي

رفتي توازکوي من و بر قلب من خنجر زدي

من ماندم ويک کوله باراز خاطره در خاطرم

چشم انتظار بر درگهم شايد که روزي در زدي

---------------------

کاش... 

کاش ميشد چون کبوتر پر گشايم سوي تو

بر سر بامت نشينم و ببينم روي تو

کاش ميشد ابر گردم، سايه اندازم سرت

بعد از آن آرام بگريم بر سر و گيسوي تو

 

حالا

حالا

حالا باز دوباره من تو کلام و قصه هاتم من دل شکسته بازم رو پناه شونه هاتم
حالا با بغض تنم باز دليل گريه هاتم بارون و هق هق گريم چشم به روي گونه هاتم
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم تو بتي براي من من بت شکن فداتم
شبا آغاز مي شن نغمه ها ساز مي شن پرياي گوشه گير فکر پرواز مي شن
باز تولد منه توي انتظار تو اولين فصل منه اولين بهار تو
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم تو بتي براي من من بت شکن فداتم
من و مي شناسي عزيزم من همون عاشق خستم اسم من مونده به يادت يا که از ياد تو رفتم
بيا امروز و سفر کن واسه فردايي دوباره خستگي هامو تو در کن توي دنيايي دوباره
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم تو بتي براي من من بت شکن فداتم

---------------------------------------------
اگه بگم

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه و کال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

 

بوی گندم

بوی گندم
حالاديگه توروداشتن خياله ،دل اسيرآرزوهاي محال،غبارپشت شيشه مي گه رفتي،ولي هنوزدلم باور نداره،حالا راه تو دوره،دل من چه صبوره، كاشكي بودي ومي ديدي زندگيم چه صوت و كوره،آسمون از غم دوريت،حالا روزوشب مي باره،ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا مي زاره، خاطره مثل يك پيچك مي پيچه روتن خسته ام،ديگه حرفي ندارم دل به خلوت تو بسته ا م.

 

اي عشق

اي عشق راه دورمن
شكسته ي مغرورمن
حادثه، رفتن ِ تو بود
مهم نبود، «غرور ِ من»
مهم نبود، شكستنم
به پاي تو نشستنم
مهم، تو بودي عشق من
نه قصه ي دلبستنم...
اشكام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنت
ارزششو داشت عشق من
معجزه شناختنت
مهم نبود، دلسوختنم
دورازتو پرپر زدنم
به افتخارعشق تو
مي گم كه: بازنده منم

 

دلم مي خواهد

دلم مي خواهد گريه کنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهدپر بکشم به آسمون سفر کنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر کنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميکنه
اونم مي خواهد گريه کنه
ازاين دل بي همزبون پيش خدا شکوه کنه