يک عاشقانهء دلتنگ
به خدا مي دانم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از پسر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همين ياس سفيد حياط همسايه.شيطنت بود.مي گفتند تو خوب مي نويسي..
(چه اين روزها قشنگ دست زير چانه گذاشته اند و از بالاي ديوار به هم نگاه مي کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به ياد نمي آورم چه شد.
*
اين روزها .. يا کريم ها..براي بهتر شدنم ذکر مي گويند.
نيلوفر و نسترن هر روز سر مي زنند.شعر هم مي خوانند برايم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نيست
هر چه مي گويم خوبم باور نمي کنند.
به ياد نمي آورم چه شد اما..
پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت ميکشند .
به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشند.از بس بي خبري آورده اند ديگر نمي آيند.
گفتن ندارد.
اين روزها
عجيب سر به زير شده ام.
آب حوض يخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبري هم از غزل نيست.
واي آب حوض....
ماهي ها.
------------------------------------------------------------


به نام خداي دانائيها
حتما تا ته بخونيد ....5 دقيقه هم نميشه
بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا با يه دختري دوسته....
اونو مي خواد.....
اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ...
به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..
مياد مومن ميشه .....
گدا ميشه ....
در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..
خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..
يه مدتي به همين منوال ميگذره .
ميبينه خبري نشد.....
به عشقش نرسيد ..
بازم زار ميزنه ...
خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..
انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ...
مياد با خدا قهر مي کنه ...
لجبازي مي کنه ......
مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...
ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....
هنوزم با خدا قهره ....
ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتي ها .....
يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...
خبراي خوب مي شنوه .....
اميدوار ميشه ...
ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...
خوشحاله و سرمست ....
ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....
مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....
با خودش مي گه :
ايول به خدا ....
با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..
يه دو روز ميگذره ...
يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..
دوباره همه چي به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزي از نو ..
مي گه : اه به اين خدا ..
داشت کارم رديف مي شد ..
الکي گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...
نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟
خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..
به خدا فحش مي ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....
فقط يه دقيقه .....
که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....
وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...
اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...
خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..
درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟
فقط اينو ميشه گفت که :
هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند....
نمي دونم اما خدا مي گه :
من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...
بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...
بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگي :
ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...
من بت مي گم :
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...
اينا شعر نيست ...
واقعيته .........
حقيقت عالمه ......
مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..
مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..
و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..
حتي به جدش رسول الله ....
حتي به باباش علي .....
وحتي به مادرش فاطمه ...
خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟
مي دوني به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....
خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....
اون درسم اينه :
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....
خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات مي کنه ...
خدا داره بت افتخار مي کنه ....
و اگه دوستت نداشت مي گفت :
حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...
ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بديد بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمي ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....
اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...
مي دوني بايد چه جور بود ؟
من مي گم ....
تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟
اگه نديدي برو حتما ببين ...
ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...
تسليمه تسليم .....
بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..
ضرر نمي کني ......
رفاقت با اون خيلي خوبه.....
و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
يا حق

 

 


عشق جاويدان

حالمان بد نيست

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

--------------------------------------------------------------------------
عشق جاويدان


عشق جاويدان من تنها تويي
شور بي پايان من تنها تويي
با نسيم عشق تو هر صبح بيدار شوم
هستي ام در زندگي تنها تويي
عاشقي چون من با تو عاشق تر شود
عمر من , اميد من در زندگي تنها تويي
عشق را در زندگي من از تو آموخته ام
قدرتم در زندگي تنها تويي
ساز خواهم تا سرايم آهنگ زندگي
عشق جاويدان من در زندگي تنها تويي

نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

 

 


خدايا به هرکه دوست ميداري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است

و به هر که دوست تر ميداري ، بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است .



عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست .

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد .عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .

عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .

عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .

عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) . که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است . ....

هيچکس

مي دونم

مي دونم دوستم نداري نگو نه ؟؟؟
يه عشقه ديگه اي داري نگو نه !!!!
مي دونم يه روزي از همين روزا
ميري و تنهام ميزاري نگو نه ؟؟؟؟؟؟
با غريبه ها نشستي نگو نه ؟؟
صد دفعه توبه شکستي نگو نه
با دل عاشق و بي قرار من
عهد عاشقي نبستي نگو نه
نگو درس عاشقي نمي دوني
تو که قصه ي منو خوب ميدوني
تو شبا چند تا ستاره بشمارم
يه ذره اين دل و قابل بدوني
مي دونم دوستم نداري نگو نه ؟؟؟
يه عشقه ديگه اي داري نگو نه !!!!
مي دونم يه روزي از همين روزا
ميري و تنهام ميزاري نگو نه ؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

هيچکس

هيچکس جز تو نخواهد آمد
هيچکس بر در اين خانه نخواهد کوبيد
شعلهي روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد تابيد
سرو آزادهي اين باغ تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد روييد
چشمهي جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد جوشيد
باز کن پنجره صبح آمده است
در اين خانهي رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچکس بر دَرِ اين خانه نخواهد کوبيد
و نميگويد برخيز که
صبح است
بهار آمده است
خانه خلوت تر از آن است
خانه خلوتتر از آن است که ميپنداري
سايه سنگينتر از آن است که ميپنداري
داغ، ديرينتر از آن است که ميپنداري
باغ، غمگينتر از آن است که ميپنداري
ريشهها ميگويند
ما تواناتر از آنيم که ميپنداري
هيچکس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاک نخواهد پاشيد
خرمني کوت نخواهد گرديد
هر کجا چرخي به چرخش تو
هر کجا چرخي بي چرخش تو
بي خواهش تو
بيتوانايي انديشه و عزم تو
نخواهد چرخيد
اسب انديشهي خود را زين کن
تک سوارِ سَحرِ جاده تو بايد باشي
و خدا ميداند
که خدا ميخواهد
تو «خودآ»يي باشي
بر پهنهي خاک
نازنين
داس بي دستهي ما
سالها خوشهي نارستهي بذري را بر ميچيند
که به دست پدران ما بر خاک نريخت
کودکان فردا
خرمن کشتهي امروز تو را ميجويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچکس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچکس بر در اين خانه نخواهد کوبيد
و نميگويد برخيز
که صبح است بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور کن

دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شدهاي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!
..................

-------------------------------------------------------------------------------


درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..

روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.
مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است

رفتنت

رفتنت

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

--------------------------------------------------------

عاشقي

عاشقي درد بي درمان دل است
عاشقي زجر تمام روزهاست
عاشقي را هر كسي نتوان كه ديد
مرد بايد تا بديدش عاشقي

------------------------------------------

شب

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصد دل آزاري من
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من

کاش نمي فهميدي

کاش نمي فهميدي هيچوقت که چه قد عاشقتم

کاشکي چشمات واسه يک روزم شده هواي چشمامو ميکرد

کاشکي از لحن قشنگ اون صدات

نميخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات

فقط و فقط به خاطر منه

آخ چه قد دلم ميخواست که عشقتو

واسه يک لحظه شده از توي چشمات بخونم

اما تو مخمل ناز اون چشات

همه چي پيدا ميشه جز عشق من

ديگه هيچوقت نميخوام بهم بگي

نفسات هنوز به خاطر منه

نفسم دروغ نگو من نفساتو ميشناسم

توي حرم نفسات

هر دليلي ميتونم پيدا کنم به جز خودم

نازنينم ميدونم دلت يه جاي ديگه گيره ولي راستشو بخواي

هيچکي جز من تورو اندازه جونش نميخواد

ميدونم ميدوني که تمام زندگيم شدي

اما اين يادت نره زندگيمو وقتي ميخوام

که منو بازي نده

اگه بازي بخورم

تورو با زندگيمو يه جا به آتيش ميکشم

نه بابا نترس عزيزم برو کارتو بکن

اگه بازي بخورم

تنها چيزي که به آتيش ميکشم خاطره هاي خوبته

آخه تو يه روزي زندگيم بودي

عزيزم دوست دارم حتي اگه تو قلب تو

ديگه جايي واسه من نباشه

آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم

نازينم هر چه هستي باش اما باش

-------------------------------------------------------------------- 
 

**بنام او که براي او هستيم و هستي را براي عشق و عشق را در نگاه پروراند و نگاه را آموخت چيزي جز عشق نبيند** مي گويند شيشه ها احساس ندارند !!! اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم دوستت دارم آرام گريست ....نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود و احساسم ميگويد که قلب تو همان قلب است

-------------------------------------------------------------------------

چشم هايم خسته است ذهنم پر تشويش قلبم پر درد گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند انتظاري تلخ نه انتظار شيرين است چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است انتظارم ديگر رو به پايان است با بودن تو ذهنم پر از آرامش قلبم مملو از عشق چشم هايم پر شور اما لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشويش چشم هايم خسته است

-------------------------------------------------------------

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد. گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريزو پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

غربت ديرينه

غربت ديرينه

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ
معني عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو
اين دل ديوانه را شيدا كنم
مي روم عاشق شوم همچون نسيم
غنچه هاي عشق را تا وا كنم

 

 

روي قلبم

تو به شفافي شبنم روي برگا
من مثل برگ زردي كه ميفته از درختا
تو مثل طراوت گلاي نرگس
روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا مي كنه
ياد حرفهاي قشنگت منو رها نمي كنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو مثل ستاره اي که توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثل طراوت گلاي پونه
چرا رفتي از تن اي ديوونه
تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي
پاک و ساده مثل رويا مثل خوابي
بگو يکبار، آره يکبار برميگردي
يا هنوزم بي تفاوت يخ زدي ، يخ زدي

 


زمستان

زمستان سرد از راه رسيد
پاهايم يخ بست
تو را خواستم
تو نبودي
-برف باريد
همه جا سفيد پوش شد
سرما به رگهايم زد
تو را خواستم
تو نبودي
-خون درون رگهايم منجمد شد
استخوانهايم داشت خرد ميشد
تو را خواستم
تو نبودي
-فرياد زدم
دستم را به آسمان پرتاب کردم
باران باريد
در ميان قطره هاي باران جستجو کردم
تو را خواستم
تو نبودي
-باران شدت گرفت
من ذره ذره در آب فرو ميرفتم
تو را خواستم
تو نبودي
تو نبودي
تو نبودي
...
..
.

امروز

امروز

 امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
 گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
 داني كه رسيدن هنر گام زمان است
 تو رهرو ديرينه ي سر منزل عشقي
 بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
 آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود
 دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
 باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
 بس تير كه در چله ي اين كهنه كمان است
 از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
 اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازي خونين
 بازيچه ي ايام دل آدميان است
 دل بر گذر قافله ي لاله و گل داشت
 اين دشت كه پامال سواران خزان است

---------------------------------------------

گلبرگ

اگر در گلبرگ دست هايت
از براي من مهرباني مي آوردي
بر انگشتان خواهشت
پيوسته مي باريدم
تا طراوت را در آنها
جاودان سازم

-------------------

من خدا را ديدم

من خدا را ديدم
شبي از شبها بود
ماه پيدا بود...
غصه ي روز گذشته
در دلم غوغا بود
يکنفر گفت مرا
که خدا دوست ندارد تو را!
که اگر داشت تو هم ميديدي
واي خدايا!تو چرا دوست نداري مرا؟!
گريه کردم و با آب دو چشم
يک وضو بستاندم
و نمازم خواندم
و سخن ها گفتم
و خدا ساکت بود
و تماشا مي کرد
"راست مي گفت خدايا
تو چرا دوست نداري مرا؟"
گريه کردم خوابم برد
و خدا را ديدم
که تماشا مي کرد
بار اول بود که من مي ديدم
و چه زيبا بود
چشم ها مي ديدند
اما کاش سخن مي گفتم
که مي گفتم:اين همه زيبايي
واي خدايا من چرا نابينا؟
هيچ نگفتم اما
او شنيد!!!!
خوابم از چشم ربود
باز چشم ها مي ديدند
يکسره تاريکي و غم بود و گناه
چشم ها مسخ...تباه
آن کسي کو گفت مرا
که خدا دوست ندارد تو را
من بديدم او را
دل اوپنهان بود
پشت چشمان سياهش
و فقط من ديدم
آنهمه تاريکي...آنهمه زشتي را...
معني چشم که او گفت همين بود؟!!
چشم يعني آنکه:پشت اوپنهان است همه ي تاريکي
روزگاري يادم هست
کودکي بيش نبودم
مادرم راپرسيدم
چشم يعني چه؟!
گفت:دخترم!چشم ها آينه اند
که بيابي دل را
و ببيني که چه زيباست !!!
دل اين آدم ها
ولي اما حالا
واي خدايا من نمي خواهم که ببينم
چشم هاي کورم را
از تو مي خواهم...از تو مي خواهم...
چه شبي بود آن شب
صبح که شد
چشم ها بگشودم
واي خدايا شکرت!!
من نمي ديدم آن همه زشتي را
حالا هر شبم مي گذرد
به خيال آن شب
من خدا را ديدم
چه تفاوت دارد که ببينم يا نبينم
دل آدم ها را.......

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره

 بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ...

 از كسي خجالت نمي كشه ...

مي باره و مي باره و ...

اينقدر مي باره تا آبي شه ...

 ‌آفتابي شه ...!!!

 کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره

آفتابي شي ...

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

-----------------------------------------------------

کم کمک وقت خداحافطي ما از راه رسيده

 هواي تازه ي تنها يي ها از راه رسيده

بغلم کن آخرين بار

وقت رفتن رسيده

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم  تنگ تو شد

غم تو  توشه ي راهمه

------------------------------------------------  

وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي

من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي

غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام

از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي

با من سخن بگو كه منم آشناي تو

-----------------------------------------------------

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

------------------------------------------------

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

 عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

معراج

معراج فنا
در کوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز

هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم
اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه

رفتيم و سرانجام به جايي نرسيدي

 

آرام و آهسته خواهم رفت به دورها جايي كه اثري ازام نباشد جايي كه نفس كشيدن را از ياد خواهم برد در كويري سوزان در انتهاي يك قرن درابتداي يك حس در اواسط سرنوشت، من خواهم مرد ، معصومانه و پاك در خاكي يخ زده در فصلي دور از گرما، تنها خواهم مرد .
مزار خود را سر پناه كبوتران بي آشيانه خواهم ساخت ، در زمستان سرد و بي روح ،گرماي تابستان را به آنان خواهم بخشيد ، خاطراتم را باقي خواهم گذاشت براي آنان كه مرا دوست مي دارند .
من خواهم مرد با اميد اينكه شايد بر مزارم گل سرخي برويد ، خدايا اگر سهم من اين است كه آشيانه اي براي كبوتران بي بال شوم پس زماني كه كوچ پرستوها رسيدبه آنان بگو به هر قاصدكي رسيدند داستان مرا بگويند كه زمان طولاني است منتظر آنان هستم ، به تمام فرشته ها بگو بوي گل مريم را برايم بياورند به آنان بگو كه عاشقانه گل هاي مريم را دوست مي داشتم به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم به صدف هاي در يايي بگو مرا هميشه بياد داشته باشند ، به ماهيان بگو موج ها را نوازش كنند بگو كه فرشته ها بر بالاي دريا به استقبالم بيايند بگو كه آنان مي آيند بگو كوچ پرستو ها در فصل باز شدن گل هاي سپيد زيررنگين كمان خواهد بود(خداي بزرگ بگو كه منتظرمي ؟ )

 

مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم

 


پــــرواز خيــــــال
آزاد و سبکبال در آسمان خيالم پرواز مي کنم،تا نقش زيبايت را به خاطر بسپارم.
وقتي پرواز مي کنم ...
رها مي شوم،از بند بي قيدي ...
رها مي شوم، از بند دنيا و زرق و برق آن ...
رها مي شوم،از افکار شوم و بي منتها ...
رها مي شوم، از بندهايي که به جسمم بسته مي شوند.
رها مي شوم ، از بندهاي نامرئي اش ...
که مرا مي شکنند ... که مرا از خود بي خود مي کنند ...
پرواز من زمانيست که مي نويسم ...
زماني که قلم در انگشتانم جاي مي گيرد و من مي نويسم ...
زماني که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفيد تقويم مي دود ...
زماني که نگاهم به کلمه ها مي نگرد و چشمانم تر مي شود ...
زماني که به تو مي انديشم و با تو سخن مي گويم ...
آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندي ...
پس بگذار بنويسم ، براي تو ...
بگذار رها باشم ، از بندهايي که مرا مي ترسانند ...

 


تو رفتي به سادگي
به همون ارومي كه اومدي رفتي
اومدن ارومت برام لذت بخش بود اما رفتن شروع اشوب بود
شروعه هر چي بدي بود
از اسمان بدي باريد روي سرم
خيلي خيلي زياد
كاش مي شد به تو گفت نرو اما تو به سادگي رفتي
گريه هاي من را ديدي اما رفتي
به سادگي پا روي دل من گذاشتي رفتي
خيلي بد رفتي خيلي بد اصلا فكر اين روزا را نكرده بودم
كاش مي تونستم با گريه هام جلوت رودي بسازم كه ازش رد نشي
كاش مي شد اما نشد
خيلي سخته دوري تو بي تو بودن
اما اما تو رفتي ومن موندم با حجم خاطرات
من موندم يه دنيا حرف نگفته روي لبم
من موندم با كاغذهايي كه با ياد تو سياه كردم
حالا بايد تا ابد ببارم
حالا كاري جز باريدن ندارم
دوست داشتم وجود نداشتم تا ببينم اين لحظه ها را
اما بودم
امروز وقت سحر با يه گريه عاشقونه از خدا خواستم قصه من وتو به يه سرانجام خوب برسه
رسيد خدايا شكرت
مث يه درخت تو هجوم تند باد پاييزي تمام برگهام را از دست داده بودم وخشك شده بودم
اما اون ته ها توي رشه هام هنوز يه چيزي بود كه اميدوارم مي كرد مي تونم زنده بمونم
تا تو اومدي گفتم دوباره عاشق مي شم دوباره تا اسمون پرواز مي كنم
دوباره سبز مي شم دوباره زنده زنده مي شم
اما دريغ كه تبر عشق تو خيلي تيز بود خيلي تيز
با اولين ضربه كه زدي من تموم شدم كارم به ضربات بعدي نكشيد
راحتم كردي بي درد
اره عزيزماره

 

 

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...

تا نگاهت را دوباره با من قسمت کني..

و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک...

باورم نيست که اين ديوانه منم... که گاه مي مانم از لياقتم براي داشتن عشق تو...

و چقدر دل تنگي هايم برايت اشک مي شود و فرومي ريزد و چقدر بغض هاي سياهم در غربت

تنهايي نفش مي شود و نمي بيني ...

مني که به دامان هر شب پناه مي برم و غم عشق تو را براي لحظه لحظه عمر بي ثمرم مي

گويم...

مني که يک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمي دهم...اين ديوانه منم...

در اين شب هاي بلند آرزويي دارم...

آرزويي به بلنداي يک شب زمستاني...که تو تا ابد براي من باشي و من تا انتهاي دو دنيا ديوانه ي نگاه

تو بمانم...

امشب حس مي کنم ابري در پشت چشمان خسته ام پنهان شده...

شايد چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم مي پوسد...

کاش از نظر هرزه ي مردمکان نمي ترسيدم...

کاش اين آرزوي داشتننت مرا بر باد ندهد...کاش...

نمي دانم روياهايم تا کدامين روز نيامده در ذهن بي حصارم مي شکند...

اگر روزي

اگر روزي

اگر روزي احساس کردي مي خواهي گريه کني منو صدا کن به تو قول نمي دم که تو رو بخندونم اما مي توانم باهات گريه کنم اگر روزي خستگي تو رو وادار به گريز کرد نترس که منو صدا کني قول نمي دم که ازت نخوام که اين کارو نکني اما مي توتم باهات راهي بشم. اگر روزي حوصله گوش کردن به کسي رو نداشتي منو صدا کن قول مي دم که خيلي ساکت باشم اما اگر يه روز صدام کردي جوابي نيومد زود بيا که منو ببيني شايد به تو احتياج داشته باشم تنها به تو.....

 


شاپرک

شاپرک بالت شکسته
پر پرواز تو بسته
مي بينم غم توي چشمات
چه غريبونه نشسته
شاپرک خوابه قناري
چه جوري دووم مياري
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتي داري
شاپرک دردت به جونم
تورو از خودم مي دونم
بذار يه شعري که گفتم
واسهءدلت بخونم
شاپرک دل توي سينه
ساعتا تنها مي شينه
وقتي شب مي رسه از راه
خواب پروازو مي بينه
واسه زخمام يه دوا نيس
دلم از دلت جدا نيس
توي اين غربت جونگير
يه نگاه آشنا نيس
هرجا که ميري خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جوني نداره
اما شب اينجا مي مونه
نمي دونم مثه بارون
رو کدوم شونه ببارم
روي شاخه ها تو غربت
شاپرک من تو رو دارم

 

 

آسمان


دگر پرنده از ياد برده بود آسمان را
آسمان از ياد برده بود ابر را
 ابر از ياد برده بود دريا را
دريا از ياد برده بود باد را
باد از  ياد برده بود کوه را
کوه از ياد برده بود زمين را
 و زمين انسان را از ياد برده بود
و انسان خدا را ...
و خدا به خاطر داشت اما ...
خاطره ي ما در کجا جاي دارد

 

 

نفرین

الهی سقف ارزوت خراب بشه روی سرش بیایی ببینی که همه حلقه زدن دور سرش

الهی روز وصال طوفان شه از سمت شمال هیچی از اون روز نمونه بجز گلهای پرپرش

قسم میخوردی با منی قسم میخوردی بخدا خدا الهی بزنه تو کمرت

من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی بیاد الهی خبرت

عمرت الهی کم نشه اما پراز غصه باشه زجرهایی که به من دادی بکشی تا اخرش

الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره رسوای عالمت کنن اوچشای دربدرت

میخوام بدونم اندازه من عاشقه دوست داره این که رها کردی منو میارزه به دردسرش

هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه ببین دیگری به جات رفته شده همسفرت

 

شعرای سپید من

تو شعرای سپید من جایی نمونده برای تو سیاهی و دربدری از روز گار من برو

برو دیگه دوس ندارم یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرای غمگین بخونی

اگه نمی ریم هم بدون که دشمن جون منی دلم میخواد هر جوری هست کنارمن جون بکنی

دنیای من روشنو تو دشمن روشنایی ها خورشید من داره میاد بی سرپایه رو سیاه

میخوام روزای خوب من شکنجه جونت بشه سپیدای من تورو تا مرز مردن بکشه سیاهی

سیاهی و دربدری غصه ناتموم من چقدر باید گریه کنم از منو گریه دل بکن

دختر ماهو مهر من اومدو پشت دره اونم میخواد دلش میخواد غئم از روزگارم ببره

 

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا باتو چه کس می گوید

ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید وتکان دادت دستت که مهم نیست زیاد وتکان دادن سر

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی

 

ببخش

ببخش که شما را تو خطاب کردم

نرنجي از حرفام آخر در نوشتن ساده ترم

بگذريم من در عاشقانه نوشتن هنوز کلاس اولم

مي دوني اين روزا اين حرفا خريدار ندارن

همه باغا  اسير سيم خار دارن

حياط خونه ها باغچه ندارن

بچه ها ديگه هوس چيدن سيبا رو ندارن

کوچه براي هر عابري بوي غربت مي آرن

مسافرا به غصه سفر عادت دارن

شاعرا ديگه حس نوشتن ندارن

توي روزگار کاغذي غصه ها بي شمارن

عاشقا به هم حس دل سپردن ندارن

سر قرار همديگر رو چشم انتظار مي زارن

حرفا همش فريب ودروغن

دلا برا يه ذره صداقت هلاکن

شمع ها بي پروانه تا سحر مي سوزن

پروانه ها اسير پنجره هاي بسته مي شن

آدما براي ديدن هم گل آرزو ميکارن

غنچه ها گل نزده پژمرده ميشن

گفتم اين حرفا روفکر نکني همه عاشقا بي وفا ميشن

يا وقتي ميرن سفر همديگر رو فراموش ميکنن

همه اين حرفا رو گفتم که چشات بدونن

توي اين دنياي بود ونبود تويي دليل بودن من

                           تقديم به آنکه

                        دليل بودن من است

 

 

هميشه از نبودنت نوشته ام براي تو

.......ز دوري و فراق تو


نمانده جز گلايه ها دگر به شعر و دفترم

بيا اميد بودنم که گويم از وفاي تو


اگر چه دوري و جدا نميروي زخاطرم

به جان عاشقت قسم نميکنم رهاي تو

به اين سرودن از فراق و اين گلايه ها قسم

نمانده آرزو به دل جز حسرت لقاي تو

اگر چه نارفيق غم هميشه بوده يار من

ولي غمين نبوده ام چنين که در وراي تو

کبوتر محبتت ز بام من پريده است

به ما نظر نميکند چرا دو ديده هاي تو

نميکني تو ياد من نبوده اي کنار من

نيامدي که سر نهم دمي به شانه هاي تو

بيا به سوي خانه ام که قصر بودنت شود

بدون تو چه خانه اي خرابه قفاي تو

نصيب من زعشق تو اگر چه جز گلايه نيست

بيا براي ديدنم به ديده جاي پاي تو

فراق اثر نمي کند نميروي ز خاطرم

مگر که جان بگيريم زسر شود هواي تو

هميشه در نبودنت به سينه زانوي غم است

بيا و سر به سينه نِه که غم رود زجاي تو

تمام جاي خاليت زبي کسي پر است و بس

بيا که بشکند سکوت دل صداي تو

دگر به بستر اين دلم نفس شماره ميزند

دواي درد اين دلم کجاست بوسه هاي تو

بيا که دست در موي تو ببوسم آن دو لاله را

که نيست جاي بوسه ام بجز به گونه هاي تو

اگر تو آمدي دگر گلايه اي نميکنم

که پر شود ترانه ها از عشق بي رياي تو

اگر نظر کني به من دو عالمي مرا بس است

وگر قبول دل کني که ميشود فداي تو

غروب آخر


ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
نگاه مادرم چون ياس مي شد به پرسشهاي منلبخند مي زد
زماني رنگ سرخ لاله ها را به دنياي دلم پيوند م يزد
ولي من باز مي پرسيدم از او كه منظورت ز آبي چيست مادر
هما رنگي كه گفتي دنگ درياست همان رنگي كه گشته چشم از او تر
ز اقيانوس بي طوفان چشمش صداي اشك ها را مي شنيدم
در آن هنگام در باغ تخيل رخ زيباي او را ميكشيدم
 نگاهي سرخ اشكي آسماني دوچشماني به رنگ ارغواني
ولي من هر چه نقاشي كشيدم همه تصويري از روياي او بود
و شايد چند خطي كه نوشتم همه يك قطره از درياي او بود
معلم آن زمان كه عاشقانه كنار حرفهايت مي نشينم
هميشه آرزو كردم كه روزي نگاه مهربانت را ببينم
ببينم كه كدامين ديدگاني مرا با حس ديدن آشنا كرد
كه دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا كرد
ببينم كه چه كس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببينم كه كدامين مهرباني غبار غم رويايم تكان داد
اگر چه من نگاهت را نديدم ولي زيباييت را ميشناسيم
صداي موج روحت را ستاره دل درياييت را ميشناسم
ز تو آموختم نقاشي عشق ز تو احساس را ترسم كردم
ز تب نور اميد و موج دل را ميان غنچه ها تقسيم كردم
ولي من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهايم رسيدم
هم اينك لحظه اي نقاش هستم معلم را و مادر ا كشيدم
ولي نقاش من كاغذي نيست براي رسم ابزاري ندارم
كمي احساس را با جرعه اي عشق به روي برگ ياسي مي گذارم
دل نقاشيم تفسير روياست چرا تفسير يك رويا نباشيم
چرا رنگ غروبي سرخ باشيم چرا چون آبي دريا نباشيم
اگر چه گشت شعرم بس مطول ولي نقاشيم را قاب كردم
سحر شد خاطراتم نيز رفتند دوباره من زمان را خواب كردم

 

 


نه با اندوه بايد ماند


نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادي و اندوه هم باشيم...

 چقدر اين زندگي زيباست

که من بعد از چه طولاني زماني ،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست مي دارم

- اگرچه خوب مي داني

تو را من دوست مي دارم

و با تو زندگي زيباست

و بي تو زندگاني ....

بگذريم از اين سخن ...

بي جاست !

براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود،

اگر بهار مي دانست،

برايم عنچه سرخ گلي را مي شکوفانيد

که با آن خير مقدم گويمت

اما نمي دانست

گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهار است

 و شايد من خودم هم اين چنين بودم !

 پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت پراحساس

و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا.

غروري سهمگين و وحشت آور بود،

که از چشم تو مي باريد

و من با خويشتن گفتم:

« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »

 که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود

« تو را من دوست مي دارم ! »

و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان اين بود.

« تو را من دوست مي دارم))

توهم  آيا  مرا  »

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود

سكوتي سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازيچه دست تو مي ديدم

ولي جرأت به خود دادم

و يك بار دگر آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله اي دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم:

« تو را من دوست مي دارم،

تو هم ... آيا ... ؟!»

ولي اين بار...

 تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

« تو را من دوست مي دارم! »

به دستت دست لرزانم گره مي خورد

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره مي زد

و او سرهاي ما را سوي هم مي برد

و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت

صداي عقل مي گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »

و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم

و بعد از آن هم آغوشي

 خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!

و من سهم بزرگي از تو را در سينه مي دادم  نفسهايت

همان سهمي که بي او زندگي هيچ است

همان سهمي که بي او جسممان مرده است

 و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم

همان سهمي که بي او ...

عشق آيا سرد مي گردد ؟!!

 و من انديشه کردم….

عشق بي او گرمتر از هر زماني بود

و من … آري

نفسهاي تو را در سينه مي دادم

و اين سهم بزرگي بود

ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه مي داشت

نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو

و خوابي بود

و من باور نمي کردم

بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!

و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!

و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!

به هر تقدير شيرين بود

به هرصورت گوارا بود

شرابي که من از لبهاي تو چيدم

تمام خوشه هايش را

و با انگشتهايم خوب افشردم

تمام دانه هايش را

و در چشم تو نوشيدم

تمام جرعه هايش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هايش را

و زيبا بود ؛

و بي اندازه زيبا بود

 خواب روح  بيدارم

و احساس جديدي بود

اين در خواب بيداري!

و اين آغاز خوب داستان شادماني بود

و اين سرفصل شيرين جواني بود

چه فصل بي نظيري بود

نفسها اظطراب انگيز

بدنها سرد و شهوتناک

هواي بوسه ها شرجي

زمين بوسه ها سوزان

و ما  از يكدگر سرشار

چه بي پروا جواب بوسه را با بوسه مي داديم!

که لذت ترس را مي کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز مي ارزيد

و وقتي رنگ زيباي گناهان را به تن داديم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان بايد درون خويش مي ديدم

و هرگز هم نفهميدم

کدامين ورود باعث شد؟

 تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزي

براي خويش بردارم؟!

کدامين نيمه شب دست دعايم را

خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!

کدامين روز ايمان نگاهم بر تو کامل شد؟!

ولي امروز مي دانم

که من تا آخرين مقدار ممکن با تو مي باشم

که من تا يك قدم بعد از خدا هم باتو مي باشم

و تو تا آخرين مقدار ممکن با مني امروز

و تو تا يك قدم بعد از خدا هم با مني هر روز

و لبريز از تو بودم وقتي از خود باز پرسيدم:

« تو را من دوست مي دارم ؟! »

و در پاسخ به اين ترديد

و در حالي که لبها بي صدا بودند

تنم با حالتي واضحتر از هر جمله پاسخ داد:

« آري ... دوستت مي دارم! »

و من جنبش شهواني خون در رگم ، آنروز

پيام بوسه ها را درک مي کردم

و آيا « دوست مي دارم »

همين احساس را در خويش مي گنجاند؟!

يقيناً پاسخش منفي است

که سهم کوچکي از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود

و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »

که تا امروز

کلامي نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد

و شايد ... « بي تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد.

و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله اي زيباست

هنوز از گرمي آغوش تو سرشار سرشارم

وگرچه بوي تو روي تنم مانده است

و گرچه در سکوت کوچه مي بينم تو را ، آرام در رفتن

دلم اما براي ديدنت تنگ است...

و بعد از تو سکوت خانه سنگين است

و پيش از تو،

سکوت خانه سنگين بود!

کدامين شعر من گوياترين شعر است

براي بي صدا بودن ؟!

کدامين شعر من وقتي

سکوت و انزوايم را بي اغازم

تو را آرام خواهد کرد؟!

و آيا هيچ شعري مي تواند جاي خالي مرا ...

هرگز!!

و بي تو بودن اينک نيك دشوار است

و گاهي از خودم پرسيده ام: « آيا

تو را هم مرگ خواهد برد؟!

و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »

و اما خوب مي دانم

که بي پاسخ ترين پرسش

و بي پرسش ترين پاسخ

براي آدمي مرگ است!!!

و روزي مي رسد آن لحظه آخر

 يكي از ما دو خواهد مرد!

و ما بي هم ... چگونه مي شود ...

هرگز!

و اينگونه

به جبر عشق

من بر آخرت مؤمن ترين گشتم

و رستاخيز  بعد از مرگ روز ديگري در هستي عشق است

و اين فرصت که بعد از مرگ

شايد ما دوباره پيش هم باشيم

به آن ايمان و اين اقرار مي ارزيد

و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست

و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست

و تصنيف بلند عشق تو امروز

در اوج خويش مي رقصيد

و من  تصنيف ساز عشق تو  امروز

تو را در اوج  تو ديدم

و پرسيدم که: « شادي چيست غير از اين

که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بيني؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگي را خوب فهميدم :

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد ازخود راند

 

 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
 و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

دل من

دل من

چشم مخصوص تماشاست اگر بكذارند
تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
سند عشق مشاي است همه ميدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتي اظهار نظر كرد دلم فههميدم
عشقهم صاحب فتواست اگر بگذارند
غضب آلود نگاهم نكنيد اي مردم
دل من مال شما هاست اگر بگذارند

 


به همان

به همان قدر مه چشم تو پر از زيبايي ست
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي ست
اين غزلهاي زلاليكه ز من ميشنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي ست
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گر چه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي ست
دل به دريازده ام تا باز اني زكنم
ماجرايي كه سر انجامش رسوايي ست
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه ي من بالايي ست
اين غرل نيز دل تنگ مرا شاد نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي ست

 


آهاي با تو ام

آهاي با تو ام ......غارتگر گنجينه ي تنهايي من
گوش کن
با تو ام..............چپاولگر نگين سکوت خلوتم
اندکي صبر کن............نرو....................
........اي دريغا ...................... افسوس....
حال که در جاده ي بي باز گشت رفتن ورفتن تا
بي نهايت گام نهاده اي
پس لااقل تکه اي از جام تکه تکه عمر مرا که
چونان جامي عاري از مي بر پاي بنهادي و
بشکستي....... با خود ببر
ببر........شايد روزگاري يادم را ياد کني
حال که مي روي برودسته گل رازقي فرش
راهت......ولي
به روشني صبح و به ظلمت شب سوگند ياد کن که
مرا........
به خاطره  نه!......... به خاطر بسپاري

 

 

زمزمه هايت

و باز آمدي و نماندي
باز مي آيي و خواهي رفت
و چه شاعرانه زمزمه هايت را مرور مي کنم
وقتي دست در دست دلتنگي روي سنگفرش هاي خيابان قدم مي زديم
با هر قدمي که بر مي داشتي انگار قلب مرا مي شکافتي
روز اول فقط آشنايي بود و با اين باور که تو نيز چون گذر ايام مي گذري امروز را به ديروز و
فردا را به امروز مي سپردم.
روز ها مي گذشت اما تو نمي گذشتي
سينه ام مالامال از شوق جواني و روزگارم با کم و کاستش مي گذشت.
اما تو با من چه کردي که چنين  باورهايم و آنچه عمري با آن سر کرده بودم
به راحتي به فراموشي سپردم

 .

كاش مي شد

كاش مي شد

كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيمشامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب
ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد
بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد
از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند
بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز
يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع باس ها
به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها
يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق
آن گل گم گشته را پيدا كنم

 


چرا....
 
چرا بلبل هميشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم مي نشيند
چرا آلاله هاي باغ سرخند
چرا بر روي گل غم مي نشيند
چرا باران هميشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دريا نداريم
چرا در باغچه يا توي گلدان
گلي يا برگي از رويا نداريم
چرا پروانه ها معناي عشقند
چرا جغدان هميشه اشكبارند
چرا مردم همانند كبوتر
درون خانه ها جغدي ندارند
چرا در هر كتابي آسمان ها
هميشه آبي و خوشرنگ هستند
چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست
چرا مردم خدا را مي پرستند
چرا ما عاشق باد صباييم
چرا يك بار با طوفان نباشيم
چرا در هر زمان در فكر دريا
چرا يكبار با باران نباشيم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بيابان لالهگون است
چرا دستان بركه پاك و نيلي است
چرا چشم شقايق رنگ خونست
چرا لبهاي مردم نيمه خشك است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توي قفس هامان قناري ست
چرا هيچ آدمي درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصوير از آينه پيداست
چرا نيلوفران پيك بهارند
چرا احساس در دل ها شكوفاست
اگر چه اين بيان آرزو بود
ولي آخر چرا زيبا نباشيم
چرا يك بار چون بال پرستو
چرا يك بار چون دريا نباشيم

ماه من

 

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست
ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه
مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن
ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد
توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن
ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره
زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه
اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه

-------------------------------------------------------------

 

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت

 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

گل نماد عشق نيست

تماميت

من از تماميت ارضي يک عشق سخن مي گفتم
بر فراز ويرانه هاي قلبم.
 ويرانه هايي حاصل از تهاجم ناگهاني چشمانت!
 و چه کودکانه دروغ مي گفتم
که شهر در امن و امان است!!!

 


گل نماد عشق نيست

گل نماد عشق نيست
چه کسي گفت که عشق شيرين است؟
چه کسي گفت که عشق رنگين است؟
صحبت از عشق نبايد به ميان آورد بس
دل من غمگين است
گر ز من مي پرسي عشق را به چه ياد
من به تو مي گويم که ببر عشق از ياد
من به تو مي گويم گل پر خاري است عشق
شب بي ماهي است عشق
شخص بيماري است عشق
که نداند تو که هستي و چه خواهي
هو فقط مي خواهد که دلت را در دست
گيرد و بازي کند
بعد از آن هم برود خنده اي بر شب باراني کند
تو بگريي و بنالي و نسازي
باز هم
عشق آيد و باز
قرباني کند

 

يادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم 

حال من

 

اينجا ترنم عشق است،ترنم نگاه هايي كه پر است از تمنا،ترنم لحظه هايي لبريز از بهانه ي ماندن،اينجا ترنم تكرار است ،تكرار يك واژه،

ترنم عشق در تكرار دوستت دارم

آري ...محبوب من، دوستت دارم

 -

حال من بد نيست غم كم مي خورم. كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم

آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي آفتاب!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه ايي نا مرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شكست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس كن اي دل نابساماني بس است ، كافرم! ديگرمسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم هر چه در دل داشتم رو ميكنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟

قفل غم ، بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمي گويم كه خاموشم مكن من نمي گويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش ، دستِ  کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي ! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد ،مجنون مي چكد

خسته ام

خسته ام از قصه هاي شوم تان، خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر،دل كس خون نشد اين همه ليلي ، كسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهاد تان

كوه كندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتادم دستم بسته بود

هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه! فكر دست تنگ مارا كرد ؟ نه!

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه! هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!

هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد

اولين باري كه طوفاني شدم پيش پاي عشق قرباني شدم

يك دوگام ازخويشتن بيرون شدم واقف از اسرار پنهاني شدم

عشق غير از تاولي پر درد نيست هر كس اين تاول ندارد مرد نيست

آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

گفته بودند عشق طوفان مي كند هر چه مي خواهد دلش آن مي كند

گفته بودند عشق درد بي دواست علت عاشق ز علت ها جداست

آري اكنون آگه از آن مي شوم زان همه جستن پشيمان مي شوم

فاش مي گويم به آواز بلند وارثان دردهاي ارجمند

آي مردم شوق هوشياري چه شد؟ آن همه موسيقي جاري چه شد؟

درد ها نابالغ و دلواپسند

 خنده ها در عين پيري نارسند

گفتم آخر عشق را معنا كنم بلكه جاي خويش را پيدا كنم

آمدم ديدم كه جاي لاف نيست عشق غير از عين و شين و قاف نيست

چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "

نگاه تو

نگاه تو

همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم، اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ... براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ... به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم، حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است. آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم، دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام

 


ما رو باش

ما رو باش سپرديمش دل و چشمامونو به کي
اون که به زندگي ميگه ، نمايش عروسکي
با همه مي بينمت ، با همه کس به جز خودم
تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم

 

اي ماه

اي ماه من اي مير من
اي کعبه و اي پير من
منظورم از مستي تويي
اي عشق عالم گير من
از مستي ام منظور تو
خم خانه تو انگور تو
جانا سراپا نور تو
از مي تويي تفسير من
آزاده دل بسته ام
دل بسته وارسته ام
صد پاره نگسسته ام
اي عشق تو زنجير من
بي مي کجا ميخواره ام
بي لطف تو بيچاره ام
غمديده غمباره ام
اي واي از اين تقدير من
از عشق زيباتر تويي
از اشک والاتر تويي
از گريه بالاتر تويي
در اين شب دلگير من
اي ماه من اي مير من
اي کعبه و اي پير من
بگذر بگذر که خواهم بگذري
باز از سر تقصير من
بگذر که خواهم بگذري
باز از سر تقصير من
دلي دارم بلاي عشق و ديده
مصيبتهاي دنيا رو کشيده
بميرم من واسه اون دل شکسته
که چون من خيري از دنيا نديده
که چون من خيري از دنيا نديده
من از اين شب شب هجران
من از اين شب شب هجران
چه گويم
از اين گردونه گردون چه گويم
تو که چشمات طبيب درد من نيست
من از درداي بي درمون چه گويم
من از درداي بي درمون چه گويم
غم و دردو پريشونيم از اينه
که ميدونم جدايي در کمينه
هزارون غم زدن خنجر به جونم
چه گويم کار اين دنيا همينه
در دلم ابر تو ميبارد عشق
سينه ام داغ تو را دارد عشق
باورم نيست کسي از غم تو
دل ديوانه نيازارد عشق
باورم نيست کسي زخم تو را
بر دل خون شده نگذارد عشق
آن غريقم که نترسد از موج
تن به درياي تو بسپارد عشق
تن به درياي تو بسپارد عشق
 

وقتي کسي رو دوس داري

وقتي کسي رو دوس داري

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني
به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي
رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي
وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه
قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني
حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم
امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم
حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو
حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني
حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني
حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات
وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري
حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دستاش نره
حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر
امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي
رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي
حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن
حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت
وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري
ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري
حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه
حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني
حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ
عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن
پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن
وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي
نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

تنهايي را دوست دارم

اي زيباي من

اي زيباي من مراقبم باش اي زيباي من مراقب باش مرا در آتش عشق نياندازي يا بروي و اين عاشق
خود را ديگر تحويل نگيري هي مي ترسم که رسم بي وفـــايي را تو ياد بگيري و مرا بدون رسيدن به روي زيبـايت تنها بگذاري باور کردم که تو هنگام ديدن من مانند لــيــلا هستي تو هم مراقب باش که قلب مـجنون را نشکني اي واي مي ترسم که تو امروز قــــلــــب عاشق مرا مانند جگربه سيخ بکشي ودر عشق بسوزاني همه مي دانند که من عاشق تو شدم و مي سوزم مگر چه مي شود تو هم مرا به وصال برساني ببين که

 


کاش

کاش خورشيد غروب نمي کرد به اين زوديها
کاش کشتي عمرت سلامت مي رسيد به اين ساحل ها
تا من تمام حر ف هاي دلم را برايت مي خواندم
آنقدر در خلوت تنهايي ام برايت شعر سرودم که نگو
آنقدر در شب هاي تارم برايت ستاره چيدم که نگو
آنقدر چشم براهت ماندم وگرسيتم که رودخانه ي چشمانم خوشکيد
آنقدر در کنار جاده ي زندگي ايستادم
تا شايد تو را در کوچه پس کوچه هاي تنهايي بيابم
اما
اما افسوس از آن روزي که شنيدم
دفتر زندگيت با يک خط نوشته به پايان رسيد
خورشيد عمر تو غروب کرد
و تو ستاره اي شدي در دل سياه شب
و خاطره اي غم انگيز که هميشه در دل تنها و شکسته ي من باقي خواهد ماند

 


تنهايي را دوست دارم

 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرا ....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
شايد در سکوتي يا شايد در شبي سردو باراني .....!!!

 


واسه کي بگم

واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده
هر کجا هستي مهم نيست،توي قلب من اميده
هر کجا هست مهم نيست،دل من تنگ نگاته
خط به خط،لحظه به لحظه،دل عاشقم باهاته
راستي اون جايي که هستي،عاشقا ديوونه مي شن؟
مثل اين جا که من هستم،گداي بي خونه مي شن؟
کسي هست که با يه نامه رگ و ريشه هاش فنا شه؟
راستي مثل من کسي هست،يه شبه به پات فدا شه؟


قصه تلخ

تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تورو نمي خوام باور ندارم که ديگي نيستي

حالا تو رفتي من اينجا تنهام

يه شوخي بود يه قصه تلخ وقتي که گفتي تورو نمي خوام خيال ميکردم ميخواي بترسم

شايد هنوزم باور نکردم

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشمات چشماي سياهت زنجير دلت دستمو بسته

شايد يه حسود چشمون زده بگو کي مارو تنهايي ديده

ولي نمي ميدونم تو اسمونم قصه مارو يکي شنيده

تو باور نکن هر کي بهت گفت پيشت ميمونم باور ندارم که ديگه نيستي تا ته دنيا از تو ميخونم

دانلود اهنگ این شعر از گروه پسران افتاب

تقدیم به تو..3


تلخ است


زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي
پائيز ، بهاري ست که عاشق شده است
 ---------------------------------------------------
حرفی بزن


حرفي بزن
خودم کتيبه اي از آهم از تو ديگر مدال نمي خواهم .
سکوت تو پيرم کرد
من واژهاي لال نمي خواهم
هنوز وقت هست
اگر روزي دلت گرفتو گمان کردي وقتش رسيده است که برگردي
کنج همان پارک منتظرت هستم
من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشناي قفس باشم
پرواز را از ياد نخواهم برد کنج همان پارک منتظرت هستم
من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشناي قفس باشم
پرواز را از ياد نخواهم
اگر توانستم به خود بقبولانم که رفته اي وديگر باز نخواهي گشت
دل مي سپارم
به هر چه باداباد
و از مرگ هم مجال نمي خواهم…..
 --------------------------------------------------------

شب بود


شب بود و شمع بود ومن بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت
چون اشک چکيدم که ببينم رخ ماهت
بيا بيا که سوختم هميشه به راه تو
بهشت را فروختم به نيمي از نگاه تو
------------------------
کاش می شد


کاش مي شد هيچ کس تنها نبود ...
کاش مي شد ديدنت رويا نبود...
گفته بودي با تو ميمونم ولي ...
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...
ساليان سال تنها مانده ام ...
شايد اين رفتن سزاي ما نبود...
من دعا کردم براي بازگشت ،دستهاي تو ولي بالا نبود...
بازهم گفتي که فردا مي رسي !
کاش روز ديدنت فردا نبود........................

 

شکوفه ها

فصل

دلم رو من سپردم به يک نگاهت
شدي همه کسه من ، شدم پناهت
با تو هر روزه عمرم مثل بهاره
فصل عشقه منو تو خزون نداره

-------------------------------------------------------------------------


شکوفه ها

يه آسمون که با زمين قهر نمي شه
ميدوني؟؟؟؟؟
شکوفه ها که با بهار قهر نمي شن
ميدوني؟؟؟؟
ياسمينا که بي بهار گل نميدن
ميدوني..............
بهار که بي عشق تو معني نداره
عاشق باشي و سلامتي.........
يه آسمون که با زمين قهر نمي شه
ميدوني؟؟؟؟؟؟
شکوفه ها که با بهار قهر نمي شن
ميدوني؟؟؟؟
ياسمينا که بي بهار گل نميدن
ميدوني..............
بهار که بي عشق تو معني نداره
عاشق باشي و سلامت

------------------------------------------------------

زمزمه

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت
من به اين معجزه ايمان دارم ...
باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان مي گويد:
" منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "
ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام
به اميد رويش لحظه سبز ديدار
بذر بودنت را در دلم کاشته ام ...
با خودم مي گويم :
" نکند بي خبر از راه رسي و من دلخسته
با آن همه گلهاي آرزو
در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... "
از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را
به من عاشق رنگين بدهد ...
شک نبايد به دلم پاي نهد
من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم
به اميد پيوند
به اميد لبخند
به اميد صحبت
آسمان مي خندد ، ماه همچون کودکي معصوم
سرسازش دارد ...
موجها مي رقصند، نسترن نيز چو آهوي دشت
به سرمه مشکي چشمانش مي نازد ...
عشق را مي بويم
زندگي مي پويم
آسمان مي جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ...
هيچ تريدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ،‌ هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
تو مي آيي

راز عشق

کوله بار ارزوهات روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده رفتی به هر چی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی زندگیتو پای دل دادگی دادی هر جا که دید چراغی پر فروغه تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق خسته و غمیگنو پریشون  دل بی کس دل اگه بی سروسامون

دل زخمی دل تنها تکیده دل گریون منو ای دل گریون منو ای دل گریون

کوله بار ارزوهاتو کی دزدید دل دیوونه به گریه هات کی خندید

عاشقو خسته غمگینو پریشون دل بی کس دلک بی سرسامون

تورو با هول و ولا تنها گذاشتن اونا که لیاقت عشقو نداشتن

تک تنهایی با پای پیاده متاسفم برات ای دل ساده

-----------------------------------------------------------


به خدا هميشه از خدا مي خوام       لحظه ي جدايي مون سر نرسه    

   تا هميشه پا به پاي هم باشيم          اما اين کوچه به اخر نرسه   

       نگو تا ابد بايد تنها باشم                ارزوهاي منو ازم نگير  

      من مي خوام با تو باشم با خود تو        عشق من عشقمو دست کم نگير   

اين همه شادابي يه روزي تموم مي شه     کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم مي شه

 تا ابد با من باش همه ي هستيه من         هستي مو ازم نگير حرف رفتنو نزن 

--------------------------------------------------------------------------------------------

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است.

راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه

برقرار کنيم.

 راز عشق در مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست

داري بيشتر ملاحظه کن.

راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما

نه با اصرار.!  

راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبري ، آيا يک رابطه ي دراز

مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست؟

راز عشق در آن است که به عشق ،بيشتر از يکديگر احترام بزاريد، زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند

است. 

غربت

غربت

با زمين خيلي غريبم ، با هواي تو صميمي

ديده بودمت هزار بارتوي روياي قديمي
به نگاه چشم گريون ، يه فرشته رو زميني
چشمامو به روت ميبندم تا که اشکامو نبيني
با تو فرياد يه عمر ، ميکشم تا اوج باور
دلاي آبي هميشه ميمونن بي يارو ياور
از کجا بايد شروع کرد ، قصه ي عشقو دوباره
تا همه بغضاي عالم سر عاشقي نباره؟
غربت آرزوهامون دلِ طاقتو شيکونده
نگو تو شهر حقيقت واسه ما جايي نمونده
نگو ديره واسه گفتن ، سهمم از دنيا همينه
که تو تنهايي شبهام کسي اشکامونبينه

-----------------------------------------------------------


وقتي تو نیستي

 وقتي تو نیستي
خورشيد تابناك
 شايد دگر درخشش خود را
 و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
 و هر گياه
 از رويش نباتي خود
 بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
 آن برگ زرد بيد كه با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
 مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
 در هر چه هست و نيست
 خاموش مي كند
 وقتي تو با مني
 گويي وجود من
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خلر شيرازست
 كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

قلب سپيد

تو قلب سپيد آرزوهايي
لبريز تر از طراوت باران
شفاف تر از سپيدي برفي
شايد بروي ولي براي من
در آنسوي شب هميشه پر رنگي
براي آخرين بار يراي تو
از تو آبي بيكران ترين دريا
__________
تقديم به
لبي كه با اولين خنده اش تمام كينه ها گم شدند

---------------------------------------------------------------------------

يه عاشق

يه عاشق  ، بي قايق ،  تو دريا
چشماشو  ،مي بنده ، تو دريا
من عاشق ، بي قايق ،تو دريا ، مي ميرم
چشمامو مي بندم ،بي رويا مي ميرم
ميرمو ميميرمو آسوده ميشم از عشق
ميرمو مي ميرم
جشن تولد مرگمو ،براي تو  ، زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجها ،
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب ميميرم
از عشق يه زيبا من امشب ميميرم
ميرمو ميميرمو آسوده ميشم از عشق
ميرمو مي ميرم
جشن تولد مرگمو ،براي تو  ، زير آب ميگيرم

--------------------------------------------------------------------

غصه

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز آمتر مي آنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز آن
من هم ضريح عشق را غرق آبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام آه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم

قصه ي عشق

عشق چيست

 اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست .....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا .....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست .....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب

------------------------------------------------------------------------------

 اين دل

 ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ،
 اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است....
ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ،
 اين دل از تنهايي خرد خرد شده است....
ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ،
 اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است....
ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد
، بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است....
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته شده است....
ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است....
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است....

 -------------------------------------------------------------------------------------------

قصه ي عشق

نازنين ، اي گل نازم
اي ترانه ي بهارم
تو کي هستي که نمي ري
لحظه اي از فکر و يادم ؟ ؛
توي هر ترانه ي من
قصه ي عشق تو جاري
مي خونم تا تو نگي باز
دروغ ِ ؛ کو بي قراري !
نت به نت ، لحظه به لحظه
تن من داره مي لرزه
تو شدي بهانه ي من
اسم تو فرياد ساز ؛
نازنين برات مي خونم
تويي تو ، عشق و وجودم
قصه ي دوست داشتنت رو
تا به آسمون رسوندم ؛
نازنين اي گل نازم
اي ترانه ي بهارم
بگو که سفر تموم شد
خيلي وقت ِ چشم به راهتم ؛
منم اون کوير خاموش
تويي بارون بهاري
نازنين ببار(بزن) به قلبم
ديگه بسّم ِ تنهايي ...